یونا

شعر

رفیق تر است.اگرچه پیدا نیست.اگرچه حرف هایش را بریده بریده می گوید.اگرچه نصف بیشتر واژه هایش را نمی گوید یا نمی شنوم.اما رفیق تر است.چون بالاخره هست.چون هست وآنقدر خوب ومهربان دست هایش را برگردنت می آویزد .چون از همانی می گوید که تو خواسته ای.چون همانی را که توپنهان می خواهی،نمی گوید...دلتنگش می شوی اما دلگیر نه! هیچوقت!رفیق تر است.

+ ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۳۱
comment نظرات ()

وقتی...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٧
comment نظرات ()

چاه

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٧
comment نظرات ()

تو روز را کجا؟خورشید را کجا..،؟

کیست که نیامده برود؟برود.همان لحظه ها وثانیه های اول.که نه دریادت بماند.نه در خوابت.نه تمنایی بیافریند.نه انتظاری.ونه حس تلخی را.خودت هم نایستی ونگاه نکنی.بگذری.یا نهایتا فقط نگاه کنی ولی بگذری قطعا.نمانی ونه بخواهی که بمانی.نه حسرتی.نه خواستنی.نه تلخ کامی .نه شوقی.آنوقت تمام روزها عین هم بشود.تمام جاها عین هم.تمام آدم ها عین هم.تمام یادها تمام بی یادها.تمام خاطره ها.اصلن تو بگو دیگر چه می ماند؟کیست که بتواند نیامده برود؟کیست که نخواهد.نخواهد وهیچ از نخواستنش هم درد نکشد؟کیست که تنها نگاه کند؟تنها ونهایتا دو چشم باشد.دست نباشد.نشستن نباشد.درنگ نباشد.حوصله نباشد.لبخند نباشد.واژه که اصلا.کیست که نباشد؟چشم هم نباشد.بی دلانه.بی نگاه.بی کلام.بی واژه.من اگر باشم شاید تنها دراز بکشم پای درختی تا سال ها بگذرد وریشه بدوانم درآن.یا درخت مرا در خود فرو ببرد پس از سال ها.کاش.

+ ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢٧
comment نظرات ()

سال هاست

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۳
comment نظرات ()

من

نمی دانم چرا.اما چیزی به من می گوید از این جا برو.بساطت را جمع کن.برای چه مدتی نمی دانم.اما حوصله ام از من اینجا ومن هرجای دیگر سراست.تمام تلاشم را می کنم برای این رفتن.بگذار مثل هر سال وهر هفته و هر ماهم باشد.

+ ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٢۳
comment نظرات ()

ما...

آدم های جدی گرفته ی پر رنگ .آدم های جدی گرفته ی کمرنگ.آدم های عصبانی عینهو خودم.آدم های درمانده باز هم عین خودم.آدم های کتابخوان نویسنده ی نفهم.که یه جو شعور دوستی وارادت در وجودشان نیست اماخیال می کنند.کلا خیال می کنند.وخودشان را از سر صبح یا دل شب خیلی خاطر خواهند وآه وناله های بی رمق جان در رفته شان وعجز وناله هاشان وپوک بودنشان داد زده ونزده معلوم است.از ریختشان.نگاهشان .عشقشان.نفرتشان.آدم هایی که منم.که ما هستیم.وهیچ صبحی نیست که سر بزند و پیش رویمان ننشسته باشیم با این ریخت مضحک حال به هم زنمان.که حتا جنم این را نداریم که خودمان را در اولین کانال هم به آب بسپاریم.نشسته ایم وزل زده ایم به عالم وآدم که بیایید تحویلمان بگیرید.ونازمان را بکشید .ودوستمان داشته باشید.که نه عاشقمان باشید از ته ته ته هرآنچه که باید!اصولن حتا فحش های خشک وآبدار ونیمدار هم کم می آید وجودی را که ما هستیم.من هستم.آدم هایی که می خوانم ومی شناسم یا نمی شناسمشان، هستند! هستم.

+به علاوه ی همه ی حرف هایی که نگفتم ونیامد! 

+ ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٩
comment نظرات ()

 

دیگر نخواهم خواند.خبرها را.نوشته های پریشان آدم های بدتر از خودرا که پرند از هزاران عقده وآه وکاش وافسوس را.شعرهای بی رمق نخ نما را.حتا این تابلوهای تبلیغاتی را.حتی دفترهای کهنه ی پریشان گویی های خود را..،

+ ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۸
comment نظرات ()

این ساعت

دوستم دارند یا نه.هم کلامشان خواهم شد یا نه.مهم نیست.این لحظه تنها بستن چشم است وزیر پتو کز کردن وبه خواب رفتن.

+ ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۸
comment نظرات ()

امروز.هفدهم.

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۸
comment نظرات ()

مادر

دست هایش.نفس های سنگین وخسته اش.تاریکی که کم کم اورا در برمی گیرد. آدمی با چه امیدهایی از خواب برمی خیزد؟آدمی چرا بر می خیزد؟ دعاهایش.سرفه هایش.می پرسد هوا ابری است؟چرا همه جا راتاریک می بینم.می گویم نیمه ابری است.می گویم عصر شده.هزار مزخرف می گویم که بخندد. که یادم نرود.یادش نرود.

+ ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
comment نظرات ()