یونا

 

شبیه همیم.درنخواستن.در تنفر.درنق زدن.در تن دادن.در کسالت.درشوق های مهوع ، در دوست داشتن های الکی.در حق به جانب بودن هامان.در من ها ودر قوانین مسخره ی شخصی و غیر شخصی مان.شبیه همیم وخیال می کنیم متفاوتیم.شبیه همیم وبرای هم حکم صادر می کنیم.شبیه همیم وبیچاره ایم.شبیه همیم ودست از سر هم ،از دل هم ،از جان هم برنمی داریم.شبیه همیم وروبروی هم زل زده ایم به هم وهم را می پاییم که ببینیم چه فرقی با هم داریم وژست تازه مان چیست.باورهامان، بی قیدی هامان، خواستن های وحشیانه ومتمدنانه مان، صبح وشبمان ،بازی هامان، دست هامان،حرف هامان،سکوتمان،همه شبیه هم است.ترس هامان ،حقارت هامان،غرورهامان ،نوشته هامان ،ننوشته هامان.دین هامان ،بی دینی هامان...شبیه هم هستیم .مردن هامان، مردن هامان هم...

+ ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٧
comment نظرات ()

بی...

سنگین است.سنگین.سنگ.سخت...

+ ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٦
comment نظرات ()

...

به تعارف، به تحمل.،به اجبار،به سکوت می گذرد.بیا تکه تکه کنیم این روزها را.شاید تحملش آسان تر شود!

+ ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٦
comment نظرات ()

علی رغم ما...

صبح شده است.گرما آمده است.بساط زندگی مان از شب ، از روز پیش ریخته است همه جا.پاشیده است بر در و دیوار.خورشید آن بالا وسط آسمان زل زده است به ما وآنچه هستیم هنوز.همیشه.خواب هامان را اگر که دیده ایم از یاد برده ایم وپلک ناگشوده پرت شده ایم وسط صبح.،روزبعد،قبل و...

+ ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٤
comment نظرات ()

ما...

می ترسیم ازهم.از چشم هامان.از سکوتمان.تحمل هم را نداریم.گاهی به هم رو می کنیم.گاهی!که ترسمان را در دیگری هم ببینیم.بیشتر می گریزیم...

+ ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۱
comment نظرات ()

بیا...

به سادگی ،به آسودگی،به سکوت،به تمامی،به هیچ...

+ ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۱
comment نظرات ()

وقتی کسی حال ندارد

باید پاشود وخودش.،تنهایی خودش وخودش همه چیز را شروع کند.نمی تواند دراز بکشد وکتاب بخواند.نمی تواند تنهایی موسیقی گوش کند.نمی تواند در را ببندد وبنالد.پرده ها را تاریک کند وچراغ ها را خاموش.خودش باید یاد چیپس های لیمویی وغیر لیمویی باشد.یاد بستنی قیفی و آب لیموی سالاد ظهر.خودش باید برود بایستد جلوی چشم ها و برود وبیاید وبه هزار سوال وپرسش وخواهش وتمنا وصدا ودعوا وشادی واندوه وحرف وناحرف وغیره وغیره جواب بدهد.وقتی کسی حال ندارد به هیچ کس مربوط نیست!

+ ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٠
comment نظرات ()

جمعه

 خانه.آدم ها.کتاب ها.ظرف ها .من.

+ ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٠
comment نظرات ()

همین طوری

پاییزی زود هنگام در یک جنگل.پشت وانتی نشسته ای میان وسایل وبارهایی از یک کوچ تابستانه.از ییلاق به گیلان.درخت ها انگار به سویت می آیند وناگهان دور می شوند.جاده ناهموار است وتکان های ماشین.تو از یک خداحافظی برمی گردی.و با همه ی جوانی ات می دانی تمام خواهد شد.ناگهان آسفالت است وآرامش وهوای شرجی رامسر  وتو که باید جمع وجور بنشینی که این جا شهر است.،.

+ ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٠
comment نظرات ()

فرشته خانم/بکتاش آبتین

این شعر را ناگهان دیده ام.به شیوه ی خودش نوشته شده.سعی می کنم رعایتش کنم ...

(فرشته خانم)

جوراب های دخترم را بخیه می زنم      زنم!

گاهی عروسکم

گاهی چندروز

پیراهن چرکم     که چسبیده برتنم!

عصبانی ام     شبیه رگ های گردن مادرم

و می لرزم      شبیه هق هق شانه های دخترم!

می رقصم با خودم

در آینه می رقصم با اولین عشقم       که نیست

وخاطره ها گریه می کنند در دامنم!

هزاردستانم

بایک دست کیف دخترم هستم     غذای سوخته ام

بایک دست جاروبرقی ام

واگر برق نباشد

تاریک است که پاهای بسیاری درمن       روشن می شود!

جاروگرم!هزار پایم!     خدا می داند چه جانوری هستم!

اما نگو که کثیفم که نیستم

که اگر پیراهنی خونی به تن دارم

کسی راجز خود نکشته ام

ونگو  که کثیفم     که نیستم    اما...

لخت می گویم که درمن

همیشه آشغال هایی

با اتومبیل های تمیز       دور زده اند!

بوق ام     اتومبیل ام     سرهای برگشته برمن

                                                             منم!

صندلی ام!      برای هرپیشنهادی پایه ام!

خیالت تخت     ازراه که برسم      تختم!

درد نمی فهمم     بقول تو بدبختم!

برصورتم سیلی،تنهاصداست که می ماند

                                                     جای زخم بر پیراهنم!

ودکمه هایم همه پاره ست

صبورم      شبیه دختر اعراب        زنده بگورم!

وقافیه ها مثل من       همگی هرزه اند!

صدای آه خودش را در من        کش می دهد

وچه می دانم که تو از من چه می دانی

که کفش های پاشنه بلندم

برپله ها چرا جیغ می کشد؟        چرا؟....

گاهی لحظات امامزاده ای در من است!

وقتی گریه می کنم      چادرنمازم!      مادرم هستم

به توتهمت می زنم      پدرم هستم!

وچند مشت توی دهانم...

کلید می شود      دندان های مادرم     برقفل دنیا

که بر لولای تنم     جز در بدری     نمی چرخید        خاک بر سرم!

سنگ قبرم!

همیشه درشیون     زندگی دارم

و هر روز

انگشت های مردی فاتح

فاتحه می خواند     بر تنم!

هرکه اشاره کند     منم!

هزار اسم دارم    هرنامی که می شنوم      برمی گردم

مهتابم    ستاره ام    سحرم

تاصبح نمی خوابم     شبم!

وهزار اسم دیگر باز      منم!

فقط گاهی درشناسنامه  و   در رویای مادرم

فرشته ام!

نیستم؟!

+ ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۸
comment نظرات ()

بائودولینو/امبرتواکو

نام گل سرخش را خوانده ام پیش ازاین.که فساد پیچیده ومخوف کلیسا را توصیف می کرد.این داستانش درمورد شخصیتی است که استعداد غریبی دارد دریادگیری زبان.هرزبانی که می شنود به زودی استادش می شود.دروغ گو هم هست.باتخیلی غریب تر«وقتی تخیلات خودت راتعریف می کنی،ودیگران می گویند که حرفت موبه مو درست است،آخرسر خودت هم باورش می کنی» دارم می خوانمش.در روزهای کلافگی.سردرگمی.نمی دانم کتاب خوبی برایم خواهد بود یا نه.اما دلم می خواهد ذهنم درگیر شود.درگیر چیزهایی دیگر .متفاوت.دنیای درون وبیرونم تنها مهوع است.

+ ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۸
comment نظرات ()

می نویسد

می نویسد این زبان بسته.دستش مریزاد.خوب است این دیوانه بنویسد هرجا. ،با هرچه.،مهم این است که می نویسد این دیوانه. یعنی هنوز هست.هنوز همه چی تمام نشده.این زبان بسته می نویسد تا این دیوانه هم با آن بنویسد.ونمیرد.یا یکسره نمیرد.

+ ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۸
comment نظرات ()

تصمیم

آدم ها یا عین منند.یا عین خودشان .یا عین دیگری.عجالتا می خواهم همه ی درها را تخته کنم.بگذارم بروند همه شان .همه شان.همین چهاردیواری را می نشینم و نگاه می کنم.از همین امروز ابری وبارانی شروع می کنم.تخته می خواهد ومیخ.کار سختی است اما غیر ممکن نیست.

+ ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٧
comment نظرات ()

سه شنبه

از در که می زنی بیرون،تنها خیابان است وابرها ودرختان.آدم های آشنا وکمی نا آشنای پارک.فکر می کنی ممکن است سال دیگر این جا نباشی.بی خیال می شوی وآهسته راه می روی که مچ پای وامانده کمی آماده شود.بعد درخت است ونسیم صبح یک شب بارانی وآدم هایی که برایت مهم نیستند .درختی در توفان دیشب در پارک آن سوی چهارراه شکسته است.گنجشکی مرده گوشه ای افتاده است.با خود می گویی یعنی دیشب مرده است؟وبعد می روی تا ته پارک ودوباره برمی گردی.آدم ها در کار زندگی اند مثل خودت.عده ای نان خریده اند.عده ای توت می چینند.این ها زن هستند.هیاهوشان کودکانه است اگرچه همه میانسالی را رد کرده اند.عده ای درددل می کنند باهم.از قیافه هاشان معلوم است.چراغ ها ی چهارراه خاموشند و پلیسی جوان مجبوراست هرلحظه یک سو بایستد تا ماشین ها قاطی نکنند.آسمان ابری است هنوز .باخود می گویی اردیبهشت نرفته است...

+ ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٧
comment نظرات ()

هیچ کس

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٦
comment نظرات ()

...

و روزهایی که مدفونیم ته روزهای گذشته.و گذشته هایی مدفون در آینده. وآینده هایی که تنها یک نقطه ی محتوم دارد. خواستن لحظه هایی که نه در گذشته بوده اند، نه در آینده خواهند بود.خواستنی که در حال هم اتفاق نمی افتد.مکان ها و زمان هایی مبهم اما خواستنی. نفس ها ودست ها و آغوش هایی گم...فقط باید...

+ ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٥
comment نظرات ()

این بار

بیا زمین را بگردیم.وقتی آدم هایش نیستند.چراغ هایش اگرنه همه اما بیشترش خاموش است.آسمانش هست و خدایش ودرختانش.حتما جایی دراین سکوت هست.جایی برای نبودن.

+ ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٥
comment نظرات ()

من

آدم ها ناگهان تصمیم می گیرند دوست بدارند درست همان لحظه که دارند خیانت می کنند.در ذهن یا در عالم واقع.فرقی نمی کند.ناگهان تصمیم می گیرند کسی را بخواهند ودوست بدارند.وخیال می کنند این دوست داشتن وخواستن تنها از عهده ی خودشان برآمده است ولا غیر!وبعد؟بعدش اصلن مهم نیست .چون چرخه ای چرند وتکراری آغاز می شود.خواستن ها.وحشتناک خواستن ها.پیش آمدن ها و پیش رفتن هایش.وتمام کردن خود ودیگری تا جایی که هیچ نماند.هیچ نماند از همان هیچی که هست.هستند.وبعد؟خستگی است .کلافگی است.ته کشیدن است.پس زدن است.پس زدن است که  دوباره شروع می شود.واین که ناگهان آدمی،همان موجودی به نام آدمی ،تصمیم می گیرد به پس زدن.پس رفتن.ونیامدن .وهرگز نیامدن.و آنچه اسمش را هم از قبل گذاشته اند خیانت. اشباع شدن.اشباع شدن تا حد تهوع...وهیچ گاه تمامی ندارد.این چرخه ی رفتن ها وآمدن ها .این خواستن ها ونخواستن ها.این پس زدن ها...آدمی یک دلشدگی عظیم است!!

+ ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

م ی د ا ن م...

که خوابت نبرد وتمام شب را این پهلو وآن پهلو شوی.که بگذاری اشک هایت نیایند اصلن.که ناگهان وسط یک اشتیاق بزرگ به خودت بگویی باهمه دست بده وخداحافظی کن.که نخواهی دریک جمع بمانی .نخواهی باشی.که جمع کلافه ات کند.بس که باید با هرکس به گونه ای باشی.وحوصله ی قرارهای این طوری را تصمیم  بگیری دیگر نداشته باشی.که نگذاری برایت بگویند بعد چه وچه وچه...که مثل سنگ بیفتی وبخوابی وهیچ مهم نباشد که صبح ورق های برنگشته چقدر زیاد است.وچقدر همه چیز مثل قول های همه جا وبا همه کس چرند است.واین که خیال کنی اردیبهشت هست یا نه.واین که بگذار وبرو.تمام شو.واز آن سوی تر بایست وتماشا کن وببین که با یا بی تو چه می گذرد بر دیگران.دیگرانی که دیگرانی دارند وتو را می گذارند در لیستشان یا نمی گذارند.که تمام شو برای همه وبایست وتماشا کن که بی یا با تو هیچ فرقی ندارد این ورق ها که برنمی گردند واگرهم برگردند عین همان روی برنگشته شان یا برگشته شان است.که اشباع می شوی از همه چیزهایی که جدی گرفته می شود ،جدی می گیری.ومی دانی که ته ته همه چیز ،هیچ چیزی نیست که جدی باشد. که تنها روزهایی هست که شوق نوشتن بیدارت می کند.شوق واژه ها...

+ ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

ضحاک...

نهان گشت آیین فرزانگان

پراکنده شد نام دیوانگان

هنر خوار شد جادوی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز

زنیکی نبودی سخن جز به راز...

ندانست خود جز بد آموختن

جز از کشتن وغارت و سوختن

+ ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱
comment نظرات ()