یونا

برایت...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٩
comment نظرات ()

دیوار

فکر می کنم بخش مهمی از وجود آدم ها همانی است که درباره اش حرف نمی زنند.اگرچه بخش مهمی هم هم همانی است که دایم درباره اش حرف می زنند.هزاربار وهیچ کس اصلن یا دیگر به آن گوش نمی دهد.وهرچه داد بزنند که داشتم حرف می زدما!!!کسی اعتنا نکند.اما آن بخش مهم که حرف نمی زنند از آن  یا دیگران با سماجتشان نمی گذارند حرف بزنند از آن خیلی مهم است.خیلی.و وحشتناک.برای هر دوطرف.هم گوینده.گوینده ای که نمی گوید یا ناچار است نگوید.هم برای شنونده.شنونده ای که نمی خواهد بشنود.شنونده ای که می ترسد بشنود!!تمام وجودش اشک می شود اگر بشنود.اگر بخواهد صبورانه دل بدهد وتا آخر کلام منفجر نشود وفقط گوش بدهد.وبریزد.ذره ذره .تکه تکه....تمام وجود آدم ها آن کلامی است که می خواهند بگویند و نمی گویند.تمام وجود آدم ها آن کلامی است که نمی خواهند بشنوند.هرگز نمی خواهند.جان کلام هر دو همین است...

+ ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٩
comment نظرات ()

.

آخرش.اولش.وقت خنده.وقت گریه.وقت انتظار.وقت رفتن.وقت نشستن .وقت نگاه کردن کسی که دست در جیب پالتوی مشکی بلندش دور می شود. وقت نشستن ویخ زدن.وقت گفتن. وقت ناگفتن.وقت همه ی این ها.وقت غیر از این ها.نقطه.نقطه.نقطه.فقط .نقطه.نقطه.بگذار.نقطه بگذار.

+ ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٧
comment نظرات ()

امروز ِ بیست وهفتم

روزهای خوبی است.چون بالاخره قراره یک اتفاقی بیفتد.این اتفاق یا یک سره با مغز می خورد زمین وخونین ومالین می شود وچیزی ازش نمی ماند.یا بعد از این که افتاد بلند می شود ومی رود پی کارش که یعنی انگار نه انگار.ومهم این است که می رود.ومهم ترآنکه اتفاق است دیگر.باید بیفتد.

+ ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٧
comment نظرات ()

تن ها...

وقتی در خلوت هستیم ،یا نه ، وقتی تنهاییم توفقط به یک چیز فکر می کنی. فقط.هیچ حرف دیگر جدی نیست .حتی اهمیت نداشتن من...من به فکر توفکر می کنم. من به آنچه تومی خواهی وباید! آنقدرکه فلج می شوم.تو می رسی به فکرت.من می رسم به فکر تو.تن می دهم...

+ ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات ()

برو...

روزهای سگی...همانی است که می گویی بگذار وبرو. بی خیالش شو.که بی خیالت شوند.این جا را ترجیح می دهم.مثل آن است که بخواهی بیایی بر سر گور مرده ای چند هزارساله گریه کنی،گل بگذاری.نمی شود. باید دوباره برگردی به تنها گز کردن.در سکوت .نگاه کردن.نگاه نکردن حتی.باید دوباره بروی ته ته آب ها.همانجا که خزه بسته است.همانجا که خزه بسته ای.برو...برو...

+ ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات ()

توحوض نقاشی...

یه چیز دیگه.این رو حتما باید بنویسم.هرجا که میری همه یا دارن فحش میدن وتکذیب وتهدید و سیاه نمایی و باور نمی کنیم ومواظب باشید وخر نشوید ودسیسه است و من می دونم های گلامپی و... و...یا دست می زنن وشادی وهلهله و آمدآمدهای ابلهانه وناجی وسبز نمایی و اینه وخودخودشه ودیگه میریم وبه به وچه چه های گوسفند وارانه ویا کمی شبیه گوسفند وشبه گوسفند یانه اصلن گوسفند...بابا این چه روزگاریه؟!!!اصلن به خودم میگم.نخون اینارو.نشنو اینارو هیچ کدومو...من موندم ته کوچه ی اختر.با اون دروازه ی بزرگ سیاه .نمی دونم چی در میاد ازش این روزا.شایدم چیزی در نیاد اما من موندم همونجا. هنوزم وقتی فرهاد می خونه گنجشکک اشی مشی رو فقط یاد همونجام که:لب بوم ما نشین،بارون میاد خیس میشی،برف میاد گوله میشی...

+ ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٤
comment نظرات ()

ابلوموف ِاول

...آنقدر واژه ها رابنویسی که آن چیزی که دارد آزارت می دهد،وسوسه ات می کند،ضجه می زند ورهایت نمی کند،بالاخره در آید از وسطشان.نه شاید هم در نیاید.با خود می گویم باید این جارا ،این نوشتن های بی حوصله ومزخرف را رها کنم.بگذار همین جوری بماند.مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی ام که همین جوری مانده است ورها شده.بگذار دیگر این جا ننویسم.شاید دیگر حتی جای دیگر هم.از صبح در سایت ها می چرخم .همه شان به اندازه ی خودم همینند:بی حوصله ،مهوع،منتظر،نق زن،پر مدعا،خسته،ابله...خودم را می زنم به زورکی نوشتن.شاید از دلشان چیزکی درآید که معلوم شود من چه مرگم است امروز باران زده ی بیست وچهار اردی بهشت نود ودو...

+ ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٤
comment نظرات ()

ترس...

شب گاهی بی پناهی است.بی پناهی محض.رهایت نکرده اند حتی میان این همه تاریکی وسکوت.انگار دیگر هیچ .انگار فقط باید سر بگذاری.هرجا.شب گاهی بی پناهی است وقتی رسیده ای به آن.بی که بخواهی یا نه.شب اتاق های خلوت وخاموش است ونفس های آرام آدمیان...حتی دلداری هم نمی خواهی...

+ ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٤
comment نظرات ()

نمی دانم

می شود ازدل خود واژه ها باشد. یا از طنین یک صدا که سال ها نشنیده ای ویا خواب عجیبی که صبح بیدارت می کند.می شود همین چای سرد شب مانده باشد که صبح نا خودآگاه سرمی کشی اش. یا لحظه ای که خیال می کنی هزار بار دیده ای آن را.دیواری که گل هایی زیبایشان کرده است.نگاهی که که می دانی ازتو متنفر است.حوصله ی لبخندها وسرو صدا وبی خیالی ها وتن ندادن هایت راندارد.می تواند چشم هایی باشد که خیس است

+ ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۳
comment نظرات ()

...

این من دلش می خواهد بزند بیرون .اما همین جانشسته وبه خانه ی همیشه واتاق های خسته نگاه می کند.این من کتاب هایش را تا سقف سقف روزهایش روی هم چیده است واز خواندن آدم های کتاب هایش واهمه دارد.مبادا که شکل خودش نباشند.شکل خوب حسرت آور...این من دلش برای آدم هایش تنگ است اما همین جا روی این مبل نشسته است وحتی حس دم کردن یک چای را ندارد.از پنجره آسمان هست وبعد صدای این دستگاه وبعد رفت وآمد ماشین ها وچک چک آب.ابرهایی امروز را باریده اند .

+ ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۳
comment نظرات ()

درخت ها

همین طوری دلم می خواهد بنویسم.حتی اگر حرف های معمولی .دست بر گردنم بیاویز.لطفا...

+ ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٩
comment نظرات ()

کسی نگویدت...

گوشی را خاموش کرده باشی .خوابیده باشی.قناری هایت بمیرند.خیال کنی آدم هایت زیاد شده اند.بخواهی در را ببندی.دست ها همه یکی باشند.یک چیز را بخواهند.سنگ را بگذارند وخاک بریزند...

+ ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٦
comment نظرات ()

این تراس رو به باغ

جمع نمی شود.چشم هایت می دانند. وخوابی که تنها بستن چشم است وسکوت های میان حرف ها .و چیزهایی که سنگت می کنند.زندگی هایی که رد پایشان ته ته جانت گریه می کنند.ولومی شوی روی زمین.می خواهی تمام شود.

+ ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٦
comment نظرات ()

...

روزهایی که دلت یک آدم آشنا می خواهد که بایستی وبا او ساعت ها حرف بزنی وتمام که شد حرف هاتان،دیگر راهت را بکشی وبروی...

+ ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٦
comment نظرات ()

...

این به دلخواه چیست که نه جرئت گفتنش رادارم ونه جرئت خلوتش را ونه جسارت نوشتنش را؟ این وسوسه ای که می دانم آمیخته با تردید است  وترس.و میل واشتیاق تمام شدن.به تمامی تمام شدن.بی بازگشت.وبدانی که همیشه درآن حس عجیب تمام شدن هستی.وبدانی که تمام شده ای.و بدانی وبخواهی که این شعور وشهود تمام شدن در جانت باشد ،بماند وهمیشه داری لمسش می کنی به تمامی...این به دلخواه را هرگز نخواهم گفت ! می دانم! تو بدان...

+ ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۸
comment نظرات ()

دیروزهای ما...

کتاب هایی را می خواهی تمام نشوند.مثل سال های سگی بارگاس یوسا.مثل پائولای آلنده.هی برمی گردی وورق می زنی از ابتدا تا انتهایش را.هی برگ هایی از صفحات قبلش رادوباره می خوانی وقتی هنوز وسط یا آخرای کتاب هستی.انگار فلج شده ای .نشسته ای وسط همه ی کارایی که قولش رابه خودت داده ای که تمامشان کنی،چسبیده ای به کتاب.می ترسی از تمام شدنش.آه می کشی از صفحات آخرش که بی تمرکز می خوانی شان.هم می خواهی بخوانی هم نه...دارد تمام می شود.دارد تمام می شود روزهای ما.

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۸
comment نظرات ()

نمی روی...

پیش از تو برخاسته است این روشنی.این صبح.که نمی خواهی اش.خواب راهم نمی خواهی.نان که می خری و عسل،چیزی مثل کمی شادمانی ازته این همه خزه ،این همه عمر،می خواهد سربلند کند ونگاهی بیندازد به دنیا .اما حسش نیست.وکوه ها آنقدر دورند ودست نیافتنی که حتی عمری دگر نباید ما را و امیدواری وچیزهایی از این دست...

+ ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٦
comment نظرات ()

اینجا

به ناچار است.خشم است.اشک است.سکوت است.آرزوی تاریکی است.خاموش شدن چراغ ها،کشیدن پرده ها.ندیدن.خاموشی است.چراغ نباشد.آدم نباشد.صدا نباشد.ماه نباشد.هیچ.همان هیچ هیچ هیچ...کسی نیاید.کسی نگویدچیزی.کسی نخواهد.نه تورا.نه چیزی از تو را.هیچ چیزی ازتو خواسته نشود.هیچ تقاضایی.هیچ تمنایی.هیچ اشتیاقی.یله شدگی...

+ ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٥
comment نظرات ()

...

این است که خودت را به حد اشباع برسانی.به آستانه ی سیری !اوج اوج لذت!!که بعدش همه اش را،همه ات را بالا بیاوری.که هیچ نماند.که اشتیاقی نماند.نماند.هرگز.هرگز.که اندوهی نماسد بر جانت که هیچ چیز پاکش نکند.هیچ لبخندی،کلامی ،قولی ،قراری.که حتا درختان ،آب ،کوهستان،آتش ،هیچ کدامشان اغواکننده نباشد.نه آغوشی ،نه خلوتی،نه خلوتی ،نه خلوتی ...ولذت نماند.خواستن نماند.فقط پشیمانی باشد وپریشانی.که چرا ،چرا،چرا این همه خواسته ای؟این گونه خواسته ای؟این همه خواسته ای؟!!وقتی می دانی ،می دانی ،می دانی همه چیز تنها یک نقطه ی محتوم دارد.

+ ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٥
comment نظرات ()

باشد؟

قول می دهی چای باشد و آتش؟قول می دهی باران ببارد وازسقف چکه ها سرازیر شوند وما هی ظرف بگذاریم زیرشان که خیس نشود قالی دست بافت رنگ رفته ی مادر؟قول می دهی کتاب ها دور وبرمان پخش باشند وگاهی چند خط بخوانیم وآهسته بخندیم؟قول می دهی شب تمامی نداشته باشد وتا صبح باران بکوبد بر حلبی های سست بام خانه؟قول می دهی چای بریزم وبا هرچه شیرین که مانده است از ذخیره مان بنوشیم وبنوشیم؟قول می دهی مادر که بیدار شد دستش را بگیریم و تا راهروی سرد ببریمش؟ودر را ببندیم تا برمی گردد خانه سرد نشود؟اتاق یخ نکند؟قول می دهی هیزم های عصر جمع کرده از باغ را درکوره بیندازیم که آتش تمام نشود؟قول می دهی شمس باشد ونجدی وخواهران این تابستانش؟قول می دهی؟!

+ ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٤
comment نظرات ()

ساعتش که فرق نمی کند...

«ساعت هایی بزرگ

در میدان های کوچک شهر

یا ساعتی کوچک

بر دست بزرگ تو

فرقی نمی کند

همیشه روی همین دقیقه ی صفر...

آه!

من یخ زده ام

همین لحظه است که یک پرنده سر برسد

ودو تیله ی سیاه را

مثل دو گردوی پوک

از صورت این آدم برفی بردارد

 

برای دیدن شما

من چشم می خواهم

برای من بیاورید

ساعتش که فرق نمی کند

قرارش را هم شما بگذارید»

«حافظ موسوی»

+ ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢
comment نظرات ()

با خود...

باخود قرار خسته ای گذاشته ام! درگیر هیچ اویی نشو.وقتی که متن ها را می خوانم وآدم ها را ،وقتی نوشته های خیلی خصوصی را می خوانم که در جاهای عمومی نمایش داده می شوند،اوهایشان کلافه ام می کند.اوهایی که آمده اند از خلوت ترین جایی که آدم باید داشته باشد ونشسته اند وسط صفحه.به واژه درآمده اند!یا نه اصلن انگار این صفحه ها خلوت ترین جایی است که یک آدم دارد واویش هم بی پروا وبرهنه لبخند می زند.یا نیشخند. یا هرچه!با خود قرار خسته ای می گذارم!از هیچ اویی ننویسم.گرفتار هیچ اویی نشوم.اگرچه این جا فراوان نوشته ام از او.اوهایی معلوم،مبهم،پیدا،گم...اما این کلافگی،این خشم،این حس بد نهیبم می زند که این جا از هیچ اویی ننویسم.از اوهایی ...با خود قرار خسته ای می گذارم.می دانم سخت است.می دانم در نبود کاغذ وقلم وبه قولی مرکب مشاق و نبود مخاطبی،آدمی مجبور می شود هرجا بنویسد.این جا یا آن جا...خودکارت ،دستت،انگشتت،همه هرجایی می شوند!!وآنوقت بگو این اوها ،این تو هر جایی نمی شوند؟!!!نیستند؟نیستی ؟!!...چرا آدمی ،همین آدمی ،ازمیان تمام این دنیا تنها حق را به خود می دهد؟به خودش،به اویش وهرچه جزآن را مهوع می داند وبی ربط ومسخره؟چرا آدمی ،همین آدمی که عجیب حکم انسان را دارد!چرا آدمی؟!!

+ ; ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢
comment نظرات ()

گاهی

دیگر نگفتن است.نخواندن است.نگاه کن.فقط.

+ ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()

آدمی ،

در لحظه های آخرش اگر خیلی عادی ومعمولی وبه قاعده پیش برود همین طور می نشیند بیکار ومعطل که چیزی بشود.دیر یازود بشود. بی کار ومنتظر.کاری برای انجام دادن نداشته باشد.یا همه ی کارهایش را کرده باشد.وهمین طور دست روی دست بگذارد وپا روی پا که کسی بیاید یا برود.حرفی گفته شود.حسی.نگاهی.چیزی.واگر همه چیز هم به قاعده پیش نرود وآشفته باشد وپریشان ودرهم،باز هم انگار ته دل آدمی کسی یا چیزی منتظر است.ته دل هم که نباشد ته ته روزگارش،ته ته حرف هایش حتما لحظه ای برای تمام شدن هست.برای سر رسیدن. مثل سه نقطه ای که می گذارد ته نوشته ای یا مثلا نقطه .مثل حس اشباع شدن که عجیب شبیه تهوع است.مثل ...نمی دانم.دقیقا مثل همان نمی دانمی که از عمق جانت ،از عمق جانت میگویی.که یعنی دیگر نمی خواهی ادامه دهی.آدمی درلحظه های آخرش درست شبیه همان است.همان اشباع شدن.

+ ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()

جدی نگیرید...

که زنگ بزنی وتمام یک بغض لعنتی که می گوید بیاید سراغ تو.که بخندی وبگوید هر دیوانه ای درمان می شود الا من.که دل نکنی از این جا.وبنشینی وتا لحظه های آخر خلوتت بخوانی .وزنگ بزنی.یا نزنی.فرقش چیست؟

+ ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()

هیچمِ اینجا...

که هزار سال باشد وکسی سراغت نیایدوبدانی که خوابیده ای وکسی  سراغت نیاید.ودلخواه باشد. وبدانی که آرامش است وبرنخواهی خاست.هزارسال.که آدم ها بیایند وبروند.وکور باشند .وکر باشند.ودلخواه باشد.وبدانی دلخواه است.وکسی سراغت نیاید.وبیداری نباشد.وآدم های خواب هم درخواب کور وکر باشند.درخواب هم.ودلخواه باشد.وهزارسال باشد.نیایند سراغت.نیایند سراغش .نیایندسراغش.سراغش...

+ ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()

شکلی دارد...

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()

دوستم داری؟!!

تمام جانم است که کتک خورده است انگار.بُراق می شوم ناگهان وچیزهایی می گویم!تحملم می کند یا بی خیال می شود.نمی دانم.به خنده می سپاریم بعد را.چیزی در نگاه من تکه تکه شده است ونمی توانم بندش بزنم.من از توضیح خود بیزارم.آدم هایی هستند که با صورتشان حرف می زنند.یا صورتشان حرف می زند.غیر چشمانشان،صورتشان هم حرف می زند.گوشه ی لب هایشان.چین گوشه های چشمشان.ابرو هایشان.پریدن پره های بینی شان.حالا اضافه کن لحن را وبم وزیر صدایشان را.واضافه کن خیرگی مردمک ها را. و واژه ها سرآخر می آیند.وقتی که تو همه چیز را فهمیده ای واصلن می دانستی .و واژه ها هیچ چیز تازه ای نمی افزایند.

+ ; ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()