یونا

روز مبادا

یک روزهایی غول بزرگ مهربان لای کتاب هایش برگه ای پیدا می کند. برگه ای یادداشت قدیمی.یادداشتی که در روزهای دانشکده گذاشته بود جلوی هم کلاسی اش .که بخوانی وجواب بدهد همین حالا.که امروز حال دلش  خوش نیست.تو به جای غ.ب.م حرف های استاد را بنویسد. وبعد غ.ب. م ازتو خواهی گرفتم. وآن هم کلاسی که غ.ب.م نمی داند الان کجای عالم است گفت باشد. دفترهای نوشته شده ی آن روز به امانت رفت و برنگشت. یادداشت ماند لای کتابی.هیچ کس هنوز از آن روزها برنگشته است.غ.ب.م هم

+ ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

چوتخته پاره برموج...

صبح است.صبح برفی شانزدهم بهمن.میل برخاستن نداری. میل آنچه صبح نشده تحویلت می دهند.میل زندگی را.این گونه شده ای.بدقلق و خاموش.خاموش شده ای .دلت می خواهد رو کنی به دیوار وبخوابی.دنیا سخت است.مثنوی می خوانی.کمی. اما انگار دارد این یخ ها آب می شود. بعد چای دلگرم کننده است.بعد کمی خانه.بعد صدای مرجان.وبعد اشک هایت.

+ ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

خود خواهانه....

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

این زمان جان دامنم بر تافته است...

آدمی که دارد می دود انگار.روی صفحه ی روزهای مانده اش. روی سطر سطر ننوشته ی ایامی که می داند تمام خواهند شد.آدمی  که می داند از همه چیز کم خواهد آورد.آدمی که می خواهد دست بگشاید و لحظه هایش را در آغوش بفشارد. آدمی که مستی می خواهد.ودر اوج مستی هشیاری اش را.مست باشد و بی خودانه  هایش را بداند. آدمی  که می خواهد ته آن سیم آخرش را بزند.ودیگر تمام شود...آدمی که می خواهد.فراوان می خواهد دراین زمانه ی عسرت.ناگزیر وناچار می خواهد.ناچار وناگزیر دلی است که دیگرگونه است.وخود باور دارد این دیگرگون بودن خود را.که می داند یک جاهایی دارد مسخره و دلقک می شود و روال آنان را درپیش می گیرد.اما باز ادامه می دهد.آدمی که هیچ چیز دنیا برایش عجیب نیست حتا همین خودش.اما از ادامه دادن دست نمی کشد.از خواستن های بی شمارش. خواستن هایی که می روبد و می برد جانش را.می سوزد وخشک می کند جانش را.وچه باک دارد از خواستن.خواستن و خواستن...آدمی که روزهایی است که جسم خسته اش را می دواند پی خود.افسار زده است جسمش را و می  کشاند پی جانش. واین جان تمامی ندارد اگرچه می سوزد ومی خشکد.واین جان فریاد می کشد وهیچ کس صدایش را نمی شنود....آدمی که لحظه هایی ،تنها لحظه هایی مستاصل می نشیند و زل می زند به دنیای دیگران.وخود را نمی شناسد.و خود را نمی خواهد.اما برمی خیزد.به شوق آتشی که آن دور ها می بیند.به شوق توفانی که در راه است که شاید باشعله اش  برود.با توفان وبادش  برود.و یکی شود با آن ها...آدمی که ازخود می رود.از روزهایش.از دست ها و پاهایش. از چشم هایش....تهی است .و می داند، می داند،می داند که جان هیچ کس یارای کشیدن جانش را ندارد.که کسی نمی تواند نگاهش دارد الا اندکی. زمانی .لحظه ای...آدمی که خسته است.

+ ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

سرخوشانه...

کتاب هایم را برمی گردانم سرجایشان.بیا ننویسم. بیا فقط این راه دراز را بگیریم وبرویم. بیا فقط تا تهش حرف بزنیم.بیا اگر کسی نبود،نیامد، نخواست ، ما هم نباشیم،نیاییم.مثنوی را ببریم .من دلم تنگ می شود برای مثنوی.بیا دلتنگ هم نباشیم.بیا هروقت خواستیم ازهم برویم.

 

+ ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٥
comment نظرات ()