یونا

توام نگذاشتی...

درتاریکی ایستاده ام .مرا نمی بینی.تاریک ِتاریک هم نیست.چراغ های دنیای آدم ها روشن است.مغازه ها.ماشین ها.خیابان ها.دست هایم را فروبرده ام در جیب های  پالتو .ترس آن که مبادا طاقت نیاورند وبه سویی بروند.تکیه داده ام به دیواری در همان حوالی.سرم هم پایین است.ومی خواهم همه ی حدس هایم رادر همین حس وحال بزنم.در همین تاریکی.همین تنهایی.همین انتظار.همین دلهره.همین نامعلوم.نگاه نمی کنم.تو هم مرا نمی بینی.ازمن می گذری...

+ ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

...

راه های آدم ها به هم زیاد شده است.زمان ما فقط نامه بود و این اواخر هم تلفن.آن قدر منتظر کسی می  ماندی که ازیاد می بردی منتظر چه اش بوده ای؟یادت می رفت که آخرین جمله اش، آخرین نگاهش، آخرین لحن کلامش چه بود؟ اولِ این انتظار می دانستی که آخرش پوچ است.مثل دست های خالی ای که پنهان اند وبرای تو ناگهان باز می شود وخالی است.زمان ما راه های آدم ها به هم این همه نبود.منتظر می ماندی ومنتظر می ماندی ومنتظر می ماندی.زمان ما،کوچک بودیم وبه هیچ کجای عالم دسترسی نداشتیم.کوچک  بودیم وپاسخمان نگاه بود وسکوت.زمان ما داشتن یک کتاب می توانست سرنوشتمان راعوض کند.چه رسد به این که درصفحه ی اولش کسی برایت چیزی نوشته باشد.می توانستیم ساعت ها بالای کوه روی سنگی مشرف به دره بنشینیم وهر ماشینی نوید آدم هایی باشند برایمان که از شهر میوه می آورند ونامه و شماره ی جدید مجله ای را.زمان ما رنگِ  نگاه کسی می توانست تا ابدیتی به اندازه ی تمام نوجوانی ات مغمومت کند.شعری تا ابدیتِ یک تنهایی در سن وسال جوانی تمام حافظه ات را پرکند...

 

 

 

+ ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

جمله دیروزان ما...

اولین خانه مان حوالی زیرگذر شیخ آباد بود.یک خانه ی بزرگ با هشت اتاق تودر تو.از اتاق ما همیشه صدای ضربه های چکش کفاشی می آمد که یک دیوارمان با او مشترک بود.خانه ، اولِ یک کوچه ی تنگ بود که من همیشه فقط ازیک سمتش می آمدم.سمتی که به خیابان نزدیک تر بود و آبادتر.ماست فروشی ونونوایی به این سمت دید داشت.یادم نمی آیداز سمت دیگرش آمده باشم این که  ته کوچه مان کجا می رفت.تا این اواخر که باز رفتم ودیدم.این خانه را بالاخره خراب کردند.اول ِکوچه یک خانه خرابه بود.خانه ی قربان.که از او همیشه هراس داشتم.اگرچه می دانستم آزاری ندارد.ژولیده بود وهیکلی.پالتوی بلند سیاه.هروقت مارا می دید گام آهسته می کرد.شاید که سلام.اما من هیچوقت نگاهش نمی کردم از نزدیک.آن خانه را کوبیدند.قربان هم می گویند مرده است.در خیابان ها شاید.گربه هایش نمی دانم چه شدند.مادر گاه برایش آش یا پلو می داد.مادر هم دیگر نیست.حیاط خانه یک درخت بزرگ انار داشت.زیر زمین داشت. از ترس موش نمی رفتم. لباس های نیلو سرتاسر حیاط را پرمی کرد وقتی می شستمشان.اتاق ما دو در به این حیاط داشت.تابستان بازش می کردم.با نگرانی که مبادا نیلو ناگهان به سمت این درها برود.کتاب هایم یکی از اتاق هایش را پرکرده بود.کتاب های دیگران هم بود.کتاب هایی را این جا از دست دادم.امانتشان دادند وپس نیامد.مادر که مریض شد ما در کتابخانه می خوابیدیم ومادر رابه اتاق ما بردند.شب ها در محاصره ی کتاب ها بودیم. جامعه را دراین اتاق می خواندم وکیان را.ودلشوره ی تعطیلی هر دو را در همین اتاق یادم می آید.دفترهایم رادر همین اتاق پنهان می کردم.

+ ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

دوش چه خورده ای بتا ؟

در خواب دیدم که کسی بسیار دوستم می دارد.کسی که مدت ها پیش می دانستم دوستم دارد اما در یادها گم شده بود.کسی که می دانستم هست اما نمی دانستم که هنوز دوستم دارد.آرامشی داشتم .آرامشی عمیق وپایدار...

+ ; ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

خداحافظی

آنقدر سرد است که کسی به چشم های خیس تو شک نمی کند.

+ ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

ساعت هایی که باید خاموش کنم...

 نمی خوانم.نمی نویسم.بیرون نمی روم.توصدایم نمی کنی. همه چیز عادی عادی است.همه چیز دیده می شود. از همه چیز حرف زده می شود. همه هستند. دقیقا مثل لحظه های رو به پایان است...

+ ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

کلام مولانا

جانم تکرار می خواهد! واژه می خواهد!سکوت می خواهد!آدم نمی خواهد.جانم آدم نمی

خواهد.آدمی ِ خودم راهم نمی خواهد.می ماسد آدم بر دل وجان آدمی!حتا بر دستش.حتا

بر زبانش.برنگاهش...

حرام دارم با مردمان سخن گویم

وچون حدیث تو آید، سخن دراز کنم...

+ ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

خبر

من می خوانم.من در نهایت درماندگی می خوانم.حتا اشک هم نمی آید.انگار مشتی بر دلم نواخته می شود.من می خوانم .هضم دنیا سخت است.نمی توانم فرو بدهم.نمی توانم بالا بیاورم.نمی توانم  نخوانم.اشک می آید؟

+ ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

...

ما از خاطر هم رفتیم.از خاطر دفتر هم .از خاطر کوچه های منتهی به پارک ها.ازخاطر کافه های صبح.از خاطر نجواهای شبانه.از خاطر صندلی های باران.از خاطر خودمان در نگاه دیگران.از خاطر رنجش های نگاه دیگران.از معناهای نگاه های دلگیر. از خاطر کوچه های همسایگی. از خاطر شب های سرد و خنده های بلند. از خاطر واژه هایی که تنها خودمان می دانستیم. از خاطر حیاط های خیس از باران .از خاطر نشستن  بر آسفالت خیس.از خاطر نگاه هایی که خود را کنارمان می خواستند.از خاطر دست هامان حتی. از خاطر دست هامان هم رفتیم... 

+ ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

کمی آهسته تر زیبا...

آشنا باش.میان دلهره ی یک حس تکراری.میان سکوتی که دارد لابلای این طعنه های رنگ ورو رفته ی خودمانی گیج می خورد وپیش می رود.طعنه هایی به زندگی های مشابه هم.آشنا باش میان رنگ های دلهره و بی اعتنایی آدم ها.آشنا باش وقتی خود ناگهان می آیی و صدا می کنی که بیدار شو.

+ ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

بیا

انگار دری درکوچه های قدیم باز می شود به پله هایی که از یک دالان تاریک می رود به حیاطی کوچک وبعد اتاق هایی در سایه.انگار تو ساکن آن خانه ی قدیمی هستی که در کنج خاطره هایم نشسته است وناگهان تلنگرش دلم را فرو می ریزد.انگار از این کوچه های  این شهر دنبال رد پایی افتاده ام که به هیچ جا نمی رسد.اما رد پای تو هست ومن انگار سال ها آشنا با تو دنبال می کنم م این رد پاها را.انگار قرار بوده است برسم به همین جا.

ناگهان است.غریب است.دلشوره است.سکوت است.میل به فاش شدن است ومیل به پنهان ماندن.خواهش است.خواهش دست هایی که حالا تمام آدم های شهر را با نگاهی دیگر نگاه می کند

+ ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

من و ترانه تک به تک

همین است آفتاب .دلتنگی.دلتنگی.دلتنگی.جنگل کجا ریشه دارد تنها همان جا را می خواهم

+ ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٩
comment نظرات ()

 

+ ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٧
comment نظرات ()

 

چه چیز مارا به هم نزدیک میکند؟چه چیز ما را از هم دور؟چرا بی خیال همدیگر نمی شویم؟چرا می خواهیم خودمان را هربار،هزار بار ، برای کسی از نو بگوییم وتکرار کنیم؟شوق چیست که از یاد می بریم خودمان همانیم اگرچه دیگری،دیگر است!چرا ؟آیا انسان شوق روایت کردن دارد؟شوق روایت شدن؟آیا انسان ،که می داند،روزهایی نزدیک دیگر نیست دست وپا می زند که خود رایاویزدبه هر کسی؟واژه ای ؟روایتی؟

+ ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۳
comment نظرات ()

زمستان

رفته است.درپارک مهربانمان نیست.حوالی خانه هم نه.دیگر تمام راه راتنها می روم. دیگر کسی نگاهم نمی کند.سرد است.

+ ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱
comment نظرات ()