یونا

نمی آیم

نمی آیم که از بی شماران شما نباشم.که حرف هایتان جان پردردم را درد مندتر نکند.که صف راه راه پوشان وزخم خورده های هر روزه ی ساختمان همسایه مان برای ناسورتر شدن زخم هایم کافیست.که صفحه های خوانده وناخوانده  وصداهای شنیده وناشنیده ی هر روزه مان کافیست.که جانم ،جانم، تمام جانم درد می کند ازبس که  ندارم .نمی گذارند.که شادمانی اندکی هم بر لبی ممنوع است.که درخشش شادمانی در اعماق تاریکی آن نگاه عزیز راهم ممنوع کرده اید.که دست ها و آغوش ها وخواهش ها ودویدن ها وخنده ها ممنوع است.نمی آیم .با تمام جانم، با تمام آنچه برایم مانده است.با نتوانستنم،تمام نخواستنم،دردم ،تمام جانم،خشمم،باتمام جانم نمی آیم...

+ ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٩
comment نظرات ()

پنهان کنید یوسف اندیشه ی مرا...

بیدار می شوم.از حرفی از دیشب بیدار می شوم.دمپایی ها را در خواب آلودگی وتاریکی پیدا می کنم.از حرفی از دیشب.چای دم می کنم.ظرف ها را می شویم.از حرفی از دیشب.بچه ها را روانه می کنم.در را قفل می کنم.از حرفی از دیشب.برگه ها را پیدا می کنم.مرورشان می کنم.از حرفی از دیشب.اینجا می نشینم ومی نویسم.از حرفی از دیشب.آهسته ام.به خود می گویم.با خود قرار می گذارم.نباید چیزی بگویم.از حرفی از دیشب .از حرفی از دیشب ...

+ ; ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۸
comment نظرات ()

بیست وهشت فروردین هشتاد ویک...

رهایم نمی کند.رهایم نمی کند.هرگز.

+ ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٧
comment نظرات ()

 

پیشنهاد می کنم.باور می کنی.اون روزا من.یه دوستی داشتم.شاید هرگز نفهمی.ببین چه جمله ی عجیبی است.بیا وبمون.مثل مته رو اعصابمه...

+حرف هایی از این دست ،از این دست،از این دست

+ ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٦
comment نظرات ()

می خوام...

اگه نیست،اگه نمی شه،اگه سخته،اگه عجیبه،نیاد تو ذهن من...نیاد تو جانم،نشینه تو چشام،نره تو خنده هام.

+ ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٦
comment نظرات ()

در هر شکل ممکن!

وقتی کسی را داری خیال می کنی هر مزخرف زندگی ات جدی است که برایش تعریف کنی که بخندید یا نه .وقتی خیال می کنی کسی را داری چطور؟وقتی خیال می کنی کسی را نداری چطور؟وقتی کسی خیال می کند تو را دارد چطور؟...

+ ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٥
comment نظرات ()

جاهایی...

شلوغ است.آدم هایش انگار طبق برنامه آمده اند آن جا.آدم هایی که به حرف هم یا به حرف هوا یا به حرف خدا! رفته اند آن جا ونشسته اند وزیر اندازی وچایی و خنده ای وتوپی وبچه ای.درخت دارد آن جا.زیاد.دلم نمی خواهد بایستیم.ترس نیست .حس بدی است هرچه هست .حس رفتن وسط کسایی که خیلی اند ومی بینندمان. کسایی که همین منو دیدند می فهمند اشتباهی آمده ام.می فهمند حتی عابر هم نیستم.رنگ زیاد است .چشم زیاد است .آسودگی یا تظاهر به آن لااقل زیاد است...حس می کنم کسی اون بالا دارد به همه می خندد یا حداقل به من وهول وهراس یا گریزم!! مثل همان حسی که از دیدن آدمایی دیگه درخیابانی شلوغ دارم این جا هم هست ...

+ ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۳
comment نظرات ()

دیروز

وسط اون شلوغی که چشما  و لبخندای کسی قشنگ تر از بحث وحساسیتش به استاد شجریان بود،وکسی بی حوصله وشاید متعجبانه داشت مودبانه وسط همون بحث تحملم می کرد،وسط شلوغیای بچه های کلاسی که ریخته بودن بالا وجای مارو تماما تصرف کرده بودند و آدم هایی که ازخنده های بلند وناگهانی ما ومرض گفتنای بی وقفه ی من بی حوصله یا متعجب بودن و سکوتم وقول ندادنم وکسی که بلند شد ودم در منتظر بود وما آخرش نفهمیدیم کی میاد سراغش...وسط همینا و ما و همه...نشسته بود بالباس آبی وبستنی اش وگوشی اش ونگاش که ناگهان گفتم :ای جانم...

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۳
comment نظرات ()

...

جمعه است.قفس قناری ها را تمیز می کنم.اتاق بچه ها را هم.نهار دارم!!دلم کمی نوشتن می خواهد.کمی خواندن .آنقدر که ناگهان اشباع نشوم از حس آدم هایی که هم را دوست دارند وآخر نوشته شان یا به یک مرد ختم می شود یا یک زن.آنقدر که نوشته هایم به کاش واگر واما وبعد و قبل  نرسد.حتی به همین حال...امروز با خودم قرار گذاشته ام خانه را سامان بدهم .چیزایی رو که باید بخرم .برای روزای بعدم هیچ برنامه ای نگذارم.وبگذارم همین طور بمانند. یک روز فقط این وسطا بروم کوه یا یه جایی. ویک روز آی سودا یا وزرا...

+ ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۳
comment نظرات ()

بهار

دوستشان دارم.دوستم دارند.حرف می زنند.نشسته اند روبه رویم.واژه ها مهم نیستند.حسمان را می خواهم...

+ ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٢
comment نظرات ()

این خنده...

یعنی که باشد بیا.بیا به بازی مسخره مان ادامه دهیم.یا نه باشد بیا می گذارم ادامه دهیم اما من دیگر آن سر بازی نیستم.یعنی یادت باشد این حس توست.خواست توست.یعنی چیزی فرق کرده یا تمام شده یا نیست یا اصلن نبوده وما خیالش می کرده ایم.ما می خواستیم.یا بوده وتوخرابش کرده ای.توی تمامیت خواه ابله.توی ...چقدر یعنی.چقدر یعنی آزاردهنده که تو نمی دانی ومن می گویمش.می آفرینمش.وتوشاید آره وشاید نه...این همان روزهای محتوم است؟همان که همیشه نگرانش هستم؟مثل پرتگاهی که نه ناگهان که کم کم درآن می افتی ونمی دانی چرا ومی دانی چرا.ومزمزه می کنی تمام جان کندن افتادنش را.وبعد که سقوط شروع می شود درد می آید وبعد اشباع شدن از درد وبعد بی حسی وبعد بی حسی وبعد بی حسی...ابلهانه است از این همه ،این همه برگردم!!

+ ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٠
comment نظرات ()

 

من عاشق کسی نیستم.دلتنگ کسی نیستم.دلم نمی خواهد برگردم به روزهایی قبل .به روزهای بعد هم فکر نمی کنم.اکسی برای من آنگونه نیست که نفسم بگیرد برایش.یا خیال کنم تمام دنیا هموست.همه ی پیش از این هایم هم این گونه عاشق کسی نبوده ام.شاید هم بوده ام .ولی حالا اصلن نیستم.حالایی که خیلی وقت هاست.فقط دلتنگ می شوم.دلتنگ جاهایی.کسانی.که دارند کم کم می شوند این روزها.دلتنگ دست هایی گاهی.نگاهی .واژه ای...

+ ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٩
comment نظرات ()

همان عشق/یان آندره آ

«من پی گیر چیزی نشده ام ،استعداد فوق العاده ای دارم برای دست به هیچ کار نزدن

،به طور مطلق،هیچ کار. به زحمتش نمی ارزد،همه چیز برقرار است،دنیا را که نباید تغییر

داد،آدمها را هم همین طور.این چیزهایی که هست همه قشنگ است،شگفت انگیز.

دنیابه نوعی بی نقص است.کافی ست نگاهی بیندازیم به زندگی و دنیا آدمهای توی

این دنیا،درست نگاهشان کنیم،در کنارشان باشیم،به جمعشان درآییم، نوعی اشتراک

که در عین حال هرکس جایی برای خود داشته باشد،جایی سزا و درخور.گاهی به نظرم 

می رسد که چیزی به اسم بدی وجود ندارد،یا که بدی بهتر از هیچ است ،آن هم وقتی

کسی دوست داشتن نداند،بلد نباشد،دلخوش باشد فقط به حضورصرف ،حضور در کنار 

کسی...» 

+ ; ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٩
comment نظرات ()

فقط

می نویسم. دفتری نیست. در هراسم از گشودن دفتری دیگر که هزار که و اما و واو   وشاید وباید دارد.هزار سکوت دارد وهزار نگفتن.هزار اجبار دارد وانتظار.هزار منتظر ماندن.می نویسم اما.با همین اما ها.فضای چرند ومزخرف مجازی .که برگ کاهی سال ها پیش نیست که حتی نگاهی بهش نیندازی.نیندازد.سر رسید سال گذشته نیست که دلت را به درد بیاورد اول صبح خواب مانده ی دوشنبه ی نمی دانم چندم فروردین.دفتری نیست که ابلهانه گز کرده ای خیابان ها را ورفته ای از جایی مثلن خاص خریده ای .که مرده باشند وابلهانه هی به این جمله فکر کنی.می نویسم در همین فضای مجازی لعنتی.که وقتی تنهایی با تمام ویروس هایش تنها راهی است که داری.یا جای دیگری که تا سه بیشتر ندارد وچهار وپنجش را آورده ای همین جا...می نویسم وگاهی نظری حرفی .وگاه هم نه.می نویسم.می نویسم .همین جا...

+ ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٩
comment نظرات ()

 

واژه ها انتقام گرفته اند. خدایانی  سختگیر.نمی گذرند از این بنده ی سرکش .

نمی آیند.دفترها را میرانده اند...

+ ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٩
comment نظرات ()

پنج

پنج...این جا...حس جای جدید رو ندارم الان که صبح است وباید بروم.پنجِِ اینجا که بی معنی شاید باشد.بیاید...باشد...حرف بزند...کسی نباشد...بخندیم...بخندیم...بنویسد...دفتری باشد...هزارچشم نباشد...امروز را خدا را رها کنید برای ما...

+ ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۸
comment نظرات ()

چهار

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۸
comment نظرات ()

عصر...

از سلول من راهی نیست تا سلول تو

شاید بتوانم حتی بدوم این چند کیلومتر را

دست به چشم ها وگونه های تو بکشم

وبرگردم این راه رفته را وبنشینم کنج سلولم که از آن راهی نیست تا سلول تو...

+ ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٤
comment نظرات ()

آهستگی...

آهستگی نمی توانیم.نه در داشتن هامان ،نه در نداشتن هامان.در دوست داشتن ،

در دشمنی هامان.می خواهیم بدویم. تا ته ویرانی. تا ته آوار. تا ته زار زدن و بی چارگی.

+ ; ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۳
comment نظرات ()