یونا

در تو...

این همه شوق را در خود میرانده ایم .همراه دیگران.این همه شادمانی را.از یاد نبرده ایم

اصلا بلد نیستیم.نمی توانیم از خشکزار جانی که چنین،جوانه برویانیم.لبخند یا برق 

 نگاهی حتی.دست هامان از هم می گریزند وقتی جان ودلمان در آتش دوست داشتن 

ملتهب است.آغوش هامان سترونند بس که همه چیز راپس زده ایم...

امروز دلم می خواست دست هایم را پناهی می کردم برای همه ی جوانه هایی که

در زمستانمان آرام سرمی زنند.بی هراس برف .بی اعتنا به تلخکامی هایی که جرعه 

جرعه جانمان را فرو داده است.امروز  صبح به یاد می آورم کاغذی را که پدرسال ها پیش 

بر دیوار زده بود:

بلبل عاشق ،تو عمر خواه که آخر               باغ شود سبز و سرخ گل به بر آید

هزار دعا نثار جان بی آرام تو ...

+ ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۳٠
comment نظرات ()

سخت

توقف ؟نه!توقف موقت.یک ربع دیگر می خوابی.انگار کن ده ساعت.داری سهراب کشی

را درس می دهی.بعد زنگ.بعد دمپایی ها.بعد کتری.بعد می نشینی پشت این دستگاه.

صدای اذان. کسی در کوچه راه می رود.این صبح سرد را دوست نداری.هیچ چیز

نمی کشاندت به ساعت های بعد.ناهار؟!دلت می خواهد همه ی چراغ ها را خاموش کنی.

اما ساعت حوالی شش ونیم است.روز انگار خیال برگشتن ندارد.

+ ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٩
comment نظرات ()

چهارشنبه

آخرین روزهای پاییز امسال در این خانه.هیچ در خیالم نبود وسط زمستان مجبور به 

رفتن شویم.زندگی ما هم شده همین.شب در خانه ای خوابیدن ،صبح در خانه ای دیگر 

برخاستن.هیچ گاه حس همیشگی بودن را نخواهم فهمید.همیشه دراین موارد چقدر

دوراز دسترس است.خانه،فردا،دوست داشتن،زندگی...

+ ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٩
comment نظرات ()

زمستان است

تا انجماد می برد سرمای دشت ما را

در برف دفن می کرد افسانه ی صدا را

خط می خورید فردا از صفحه های تاریخ

می گفت وپاک می کرد از برف رد پا را

در چشم ابر،باران،قندیل می شد انگار

وقتی که حدس می زد پایان ماجرا را

پاییز بوی زخم وخونمرده می پراکند

می مرد شعر سرخی در دست های سارا

از دور دست مردی همراه باد و بوران

می خواند وباز می خواند این شعر آشنا را:

<<کشتی شکستگانیم ای باد شرطه،برخیز

باشد که باز بینیم دیدار آشنا را>>

سرشاخ لخت بیدی از شانه های پرچین

در گوش خاک می گفت پیغام سروها را

+ ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۸
comment نظرات ()

جان کلام

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

+ ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۸
comment نظرات ()

...

بیا کنار من بنشین.رها کن دست های دیگر را.رها کن چشم هایشان را.

کنار من بنشین این لحظه را.دلم کوچه های خاکی یزد را می خواهد.بیا مثنوی بخوانیم.

دلم برای شیراز تنگ است  بیا حافظ بخوانیم.برگ های باغ شازده ی ماهان ،پاییز و

بارانش را می خواهم .بیا کنارم لحظه ای بنشین.شمس بخوانیم.برای هم بنویسیم.به

هم قول آسمان بدهیم.قول درخت،باران،چشمه،کوهستان.بیا قرار بگذاریم کنار لبخند تو

وچشم های من،کناردست هامان.بیا تا این کوچه باغ های سیب وگردو وفندق ،تا دانه

دانه هیزم های آتش های غروب های مه آلود،تا این پرچین ها ،تا این سربالایی تا خانه

تا چای دارچین تو،تا کوزه ای آب...کنارم بنشین.

+ ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۸
comment نظرات ()

وطن

کلام آخر...

+ ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۸
comment نظرات ()

یه جنگل ستاره

توی کوهستون دلش بیداره...

+ ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٧
comment نظرات ()

من

به تمام خیابان هایی که باید از آن ها عبور می کردم اما ترسیدم وامدارم.به تمام واژه های

ناگفته که ترسیدم ونگفتم نیز.تمام لحظه های عمرم همه ی این حسرت هاست .این

نگفته ها .نرفته ها.بیزارم از این من مصلحت اندیش .من خسته. من خاموش.

+ ; ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٧
comment نظرات ()

دقیقا دیروز.جمعه.

حس خوبی نیست.یا حتی توانایی خوبی.یا میل ورغبت خوبی.اما همه ی این ها را

این روزها در خود می بینم.حس این که این آدم که کنارم نشسته ودارد به حرف هایم 

سرتکان می دهد منتظر یک پیامک است ودارد تو را صبوری می کند.

توانایی این که آدم ها تمام روز حرفی را نگفته اند وتو تمام روز تنها همان یک حرفشان را

شنیده ای! رغبت  و میل اینکه تو را به خدا بیاییم برای همین یک بار بلند بگوییم چه مان 

است یا شده است.

+ ; ٦:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٥
comment نظرات ()

دیروز

صدای فکرهامان بلند نبود.صدای خنده هامان بود.صدای خوردن قاشق هامان به ظرف ها.

صدای بچه ها.صدای تلویزیون.و دیدم که در یک سوءتفاهم بزرگ همه داریم  درکنار هم

زندگی می کنیم.وشاید مثل  روزهای پیش دیگر اصرار بر همدلی هم نداشته باشیم.

خدا کند! 

+ ; ٦:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٥
comment نظرات ()

پاییز

همین ابرها وهمین برگ ها. آسمان را  وزمین را همین گونه می خواهم.لحظه ها را این 

گونه بی پروا و جسور. 

+ ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٥
comment نظرات ()

شیخ اورا سکوت وخلوت فرمود...

این نفس جان دامنم  برتافته است

بوی پیراهان یوسف یافته است

کز برای حق صحبت سال ها

بازگو حالی از آن خوش حال ها

تازمین وآسمان خندان شود

عقل وروح ودیده صد چندان شود

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که اورا یار نیست

شرح این هجران  و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقتی دگر...

+ ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۳
comment نظرات ()

 

بهتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

+ ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۳
comment نظرات ()

شاید

یه وقتایی خدا باید به ما مرخصی بده .یه لحظه هایی نباشیم.نه مادر.نه فرزند. نه

همسر.نه پدر. نه معلم نه شاگرد.حتی نه آدم.لحظه هایی بذاره بریم وبرگردیم.شاید هم

برنگردیم.

اما رفتن از این همه سختی سنگینی سنگوارگی خیلی خوبه.اصلن عالیه.چه روزی باید

باشد آن لحظه.یعنی خدا هم ؟!!شاید همه مان از یک جنسیم.امروز روی دیواری خوندم

ما همه تجلی اندیشه ی خداوندیم.ببین خدا چه فکرایی کرده که ما شدیم.ما همه

خیالای خوب وبد خداییم.ما مقصریم یا او؟ما خوبیم یا او؟ما بدیم یا او؟می بینی قضیه تا 

کجابیخ پیدا می کنه؟!فکر کنم بهتره همه با هم بریم مرخصی!

+ ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۱
comment نظرات ()

پروانگی!

نه جدید است این حس.نه ماندگار. می دانم چیزی است شبیه همه شان.اول اغواگر.کمی

خوشایند.همان احساس همیشگی دوست داشته شدن!بعد انتظار است ودردناکی

پریشانی. بعد از اختیار خارج شدن همه چیز .و بعد های دیگر و دیگر و دیگر .جز درد وحسرت

بر من چیزی باقی نمی گذارد.تمام عمرم در چنین لحظاتی گذشته است.خسته ام دیگر.

+ ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۱
comment نظرات ()

من در این تاریکی

امروز اول وقت کلاس  حالم گرفته است.هیچ در باز نمی شود تا شادمانی ام شروع شود.

ساعت دوم عده ای را دور وبر خودمان جمع کرده ایم وخدا خدا می کنم آدم باشم.ناگهان

این اتفاق می افتد.وبعد جز لحظه هایی که در خلوت هستیم از خودم بیزارم.

سمت خانه راه می افتم با واژه های ناتمامی که هنوز مرا در خود پیچیده اند.تنها

می خواستم کسی دست هایم را بگیرد اندکی.ناتمام به خانه رسیده ام.

+ ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۱
comment نظرات ()

واژه ها

اغواگرند.همیشه گرفتارشانم .این روزها دارند دوباره مقدس می شوند.گاه هستند وبیشتر 

نه.مرا به خانه می کشانند تا بر زمین بگذارمشان.تا رهایشان کنم.تا رهایم کنند.در خانه اما

مثل زاهدی نومیدم.استغاثه های من به آستانشان نمی رسد.اجابت نمی شوم!

+ ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٠
comment نظرات ()

کوله پشتی

به یاد کافکادر ساحل از مورا کامی افتاده ام.پسری که خانه را رها می کند ودر کتابخانه ای روزهای متوالی کتاب می خواند.روزهایی با لحظه هایی مثل هم.

+ ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٠
comment نظرات ()

 

دلم تنگ شده.

+ ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٩
comment نظرات ()

بنویس

همین طوری. برای دل واژه ها شاید. برای من که نمی خواهم این چند دقیقه تمام شود.

برای آن عصر سرد وابری که ناتمام نماند شادمانی هامان.برای همان یک لیوان چای داغ که

از سر آسودگی خواهیم نوشید.

+ ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٩
comment نظرات ()

شنبه

یک لیوان چای یا یک سلام شاید.یا چیزی شبیه همین ها.نگاه دوست مانندی به قول

اخوان.از هیچ کدامشان خبری نیست .

صبح دوباره شروع می کنم.

+ ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٩
comment نظرات ()

قصه ی اول

عاشق در خانه ماندنم.وقتی که همه رفته اند دنبال کار خودشان.یاوقتی همه تازه خوابیده اند.تاچند ساعتی پیدایشان نمی شود.وخیال می کنی این چندساعت یک ابدیت کوچک است که تنها به تو ارزانی شده است.در اتاق ها قدم می زنی.گاهی چیزی را جابه جا می کنی.برای خودت چای می ریزی. کتابی نیمه کاره را از نو شروع می کنی.کانال ها را می گردی واندکی از هر کدام نگاه می کنی.انگار اجازه داده اند این مدت را بی خیال دنیا شوی.یا دنیا را آسوده تر نگاه کنی.بعد ناگهان به یاد می آوری کاری مهم را از یاد برده ای.کاری که ناگهان بر می گرداندت.دنیا ازنو همان می شود که باید.

+ ; ٧:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱۸
comment نظرات ()

چقدر زود!

هویت های مرگبار از امین معلوف/مسیح هرگز به این جا نرسید از کارلو لوی/دختری که می شناختم از سلینجر/شبی عالی برای سفر به چین/پس از تاریکی موراکامی/فرزندان سانچزاز لوییس/و...نخوانده امشان.همین جایند.هرصبح نگاهم می کنند.

+ ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱۸
comment نظرات ()

همه مان آویزانیم!

روشن نمی شود آسمان.صبح بی رمق ایستاده تا ازشب بگذرد.آدم ها بر می خیزند تا نقشی را که نمی دانند از سر گیرند.

+ ; ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٦
comment نظرات ()

 

ستوده،ستوده،ستوده،ستوده...

+ ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment نظرات ()

 

+ ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment نظرات ()

آخرین لحظه ها

صبح سه شنبه ،چهارده آذر نود و یک،میان ظرف های شسته ونشسته،میان برگه های امتحانی بچه ها،میان نانی که روی بخاری می گذارم تا گرم شود،میان طرح سوال های امتحان فردا،دنبال کمی شعر می گردم.

+ ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment نظرات ()

آدم هایی شبیه خودم

نمی توانند حتی نانوای سر کوچه را آدم کنند که نان جلویشان پرت نکند ویک دست سیگار ویک دست نان طلبکارانه نگاهشان نکند.اول صبحی حتی قرار نیست دعوای دیروز وهر روزشان را با راننده تاکسی،با ارباب رجوع رنگ و وارنگ،یا حتی با خدا از سر بگیرند.اما مگر نمی شود حرف هایشان را در زرورق عقل ومصلحت ونصیحت به خورد دیگران دهند تا کام صبوری همین دیگران تا ابد تلخ شود؟که دیگر همه چیز دنیا را تلخ فرو دهند تا ابد؟اول صبحی می شود حتی حکم راند،حکم داد به دیگرانی که از سر اتفاق با تو سقف شان یکی شده است!از نانوا وارباب رجوع وراننده وکه وکه یک جا انتقام کشیدن یعنی همین!حتی از خدا!

+ ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment نظرات ()

طرح

خواب است.می دانم چرا.گام هایم را تنظیم می کنم که خیلی از کنارش نگذرم.موضوع که عوض می شود،با لبخندی گیج از دنیای آرام بخش ها آمده،نگاهم می کند.می گویم صبح به خیر.باز می خندد.نبایست می گفتم.

+ ; ٦:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment نظرات ()

صبح

ناگهان شروع می شود.انگار ناگهان پرتابت می کنند وسط همین لحظه ها.از کجا؟نمی دانی.اما پرتاب می شوی همین جا.انگار کوک شده ای!دقیقه ا باور نکردنی اند وقتی این همه سرسام آور می گذرند.انگار نه انگار که همین دیروز داشتند لخ لخ کنان می رفتند!چند مطلب از مجله ای.کمی خبر برای آن که باور نکنی شعر دارد دنیا را می چرخاند.نان وچای بچه ها.واول صبح کارتون!

+ ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٢
comment نظرات ()

شنبه

همان رنگ است که تو می خواهی اش .همان شکل که تو شروعش کنی.خدایا چه سخت است جمع کردن تکه تکه هایی که نمی دانی کجا افتاده اند!

+ ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱۱
comment نظرات ()

شعری از شمس

شعر مثل حرف زدن در خواب است اول دیگران وسپس تو را بیدار می کند.

+ ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱۱
comment نظرات ()