یونا

 

من نیستم!چند روزه!اما کسی اینو نفهمیده!

+ ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۳٠
comment نظرات ()

بیداری

من از یاد نمی برم چشم هایت راکه نگاه می کرد ونگاه می کرد.آن سکوت اشک آلود از یادم نمی رود.آن دست های در زنجیر.آن نگاه که ما را جای تو بر جایگاه متهمان می نشاند.اندوه آن پژمردگی که نه در چهره ی تو که بر جان ما نشسته است.

+ ; ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٥
comment نظرات ()

پنج شنبه

تلخ فرو می دهم جرعه جرعه ی روز را.شاید تاریکی که بیاید بشود فراموش کرد.هر صبح امیدی دیگر است به برآمدن آفتاب.به دیدن درخت.

+ ; ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٥
comment نظرات ()

بازهم بیدل

مرا از وهم عقبی سخت می ترسانی ای واعظ /به این تمهید اگر مردی برآر از ملک امیدم /زفرق وامتیاز کعبه ودیرم چه می پرسی؟/ اسیر عشق بودم،هرچه پیش آمد پرستیدم

+ ; ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٤
comment نظرات ()

بیدل

بگیر راه جنون،بگذر از عمارت هوش /که این بنا به نگاهی خراب می گردد/به عالمی که گلت مست جلوه پیمایی ست /گشودن مژه جام شراب می گردد

+ ; ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٤
comment نظرات ()

ستاره ها

لای شب راباز می کنم مثل دزدی درخانه ای را وای! چقدر الماس ورویا اینجاست! (رسول یونان)

+ ; ٥:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٢
comment نظرات ()

آبان ماه

بی مخاطبم این روزها.بی شادمانی.به سختی خودم را درمنگنه ی روزها وشب ها زنده وشاداب نشان می دهم.کوچه ها بی معنا شده اند.خیابان ها که از اول هم لطفی نداشتند.اگر پاییز نبود ورقص برگ ها تا پای درختان،هیچ دلیلی برای نگریستن به دنیا وجود نداشت.

+ ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۱
comment نظرات ()

صبح

خواب دیدم در کوهستان باران می بارد.باران عجیبی که به زودی همه جا را خواهد گرفت.درخواب چراغ نفتی های قدیمی رادیدم.چراغ های خوراک پزی که دود می کردند.اتاق هایی که سرد بود.خواب مادر را.من در اتاق های تاریک وسرد،کوچه های پراز باران می گشتم.من دلواپس ومنتظر بودم.

+ ; ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۸
comment نظرات ()

امشب

کابوس من این دنیاست.دنیایی که راهبانش خودسوزی می کنند،مخالفان سربازان راجلوی دوربین ها می کشند،دوربین هایی که لحظه ای خاموش نمی شوند مبادا خبرهایشان سرد شود.گلی نمی روید برمزارشان.واژه ها تنها در به درند.

+ ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱۳
comment نظرات ()

شصت ویک

یادم می رود درست وسط وسط زندگی هستم.یادم می رود روز با من شروع می شود وبا من تمام.یادم می رود خنده ها را من فقط می آفرینم .یادم می رود حوصله ها را من دانه دانه باید بیاورم از جایی،نمی دانم کجا،وبنشانم روی تاقچه زندگی بقیه.یادم می رود دیگران از من یک لیوان چای می خواهند .بشقابی غذا.حوصله برای لحظه هایشان.باید حرف هایشان را بشنوم.به غذا سری بزنم.لبخند برایشان بیاورم.یادم می رود همه ی این ها من هستم.گاهی نمی دانم چرا همه ی این ها یادم می رود و همه ناراحت وعصبانی روزشان به شب می رسد.صبح اما دوباره به یاد می آورم همه ی خودم را وروز وشب همه به آرامش می رسد.به یاد خود می آیم که چه هستم.ودیگران خوش حالند که همه چیز مرتب وآرام است.

+ ; ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٩
comment نظرات ()

خویشاوند

حس وحال مرا انگار با آسمان وابر،آفتاب وسایه ،برگ های رهاشده در پیاده رو و باران وخنکای پاییز ،می شود اندازه گرفت.با آن ها زنده ام و دیوانه وعاشق .نباشند نیستم.

+ ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٧
comment نظرات ()

 

پنج شنبه که می شود انگار یک بارسنگین را گذاشته ام زمین،اگر چه به مقصد نرسانده امش هنوز.گیرم که به مقصد هم نمی رسد هرگز.ازشنبه دوباره برش می دارم که ببرم وبرسانمش...بچه ها خوابند.قناری ها بیدار شده اند.آسمان کمی ابری است.

+ ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٤
comment نظرات ()

دیروزهای ما

زود که می رسیدیم می نشستیم کنار دریا وماهی گیران راتماشا می کردیم.مدرسه مان کنار دریا بود.باران که می بارید صدای هردو را می شنیدیم.آسمان ودریا را.مدرسه را دریا خراب کرد.

+ ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢
comment نظرات ()

سه شنبه

ناگهان تنها آسمان را دارم وابرهایش را.آفتاب که بی دریغ است.تن می سپارم به همین آتش.چه کس باور می کند این گونه عاشقی را؟

+ ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢
comment نظرات ()