یونا

دیشب

فرقی نمی کند!زندگی آدم هایی مثل ما آنقدر متفاوت شده که حتی لحظه ای فکر نمی کنیم به حرفی از همدلی،دستی از مهربانی.دارم دیوارهای دور خودم را تنگ تر می کنم.پنجره ها را که دیگر یکی درمیان روشنند وهیچ دورنمایی هم ندارند می بندم.احساس می کنم آن دیدارهای گاه به گاه که تکلیف شده اند نه علاقه،مثل همه چیز این دنیای دور وبر مضحک ودردناک شده اند.چاردیواری های دیگران عذابم می دهد.به خود می گویم دیگر حس وحال پذیرفتن هم درتو نمانده پس رهایشان کنم بهتر است.

+ ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۸
comment نظرات ()

دوشنبه

دلم می خواهد کنارشان بنشینم وبا آن ها چای بنوشم.دست هایم را حلقه کنم دورشان وببوسمشان.کاش آنقدر بلند بودم که بتوانم سر بر شانه هایشان بگذارم.خویشاوندانم،درختان.

+ ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٤
comment نظرات ()

نهانی ها

چشم هامان تاهمین حوالی پیش پامان،نهایتش تا آن سقف. دست هامان باری بر دوش هامان.پاهامان تا همین کوچه ها وخیابان ها،شاید تا چند کوچه آن طرف تر.انگار دوره می کنیم هر روز همین ها را.کجا جا مانده ایم.کجا پنهان شده ایم.چرا نمی شود،نمی خواهیم،نمی توانیم وقتی که باید سرخوشانه آغوش شویم،دلاورانه خطر کنیم،بی هراسانه نگاه کنیم؟

+ ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٤
comment نظرات ()

بی تو به سر نمی شود...

دست هایم رادر جیب هایم مخفی می کنم.چه سخت است بی حاصلی هایشان رادیدن.

+ ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۳
comment نظرات ()

شنبه

گفتی خوشا به حال ماهی ها.گفتم اگر ماهی بودم تمام هشت ثانیه های حافظه ام را یکسره با تو از سر می گرفتم.تصور کن اتفاق بودنت هر هشت ثانیه یکبار تکرار شود...

+ ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۳
comment نظرات ()

پنج شنبه

در ابرها هستم.در آسودگی هاشان.وقتی در آغوش خورشیدند.بی واهمه ی رفتنش.بی اندوه عاشقی هاشان.درابرها هستم.در سراسیمگی ودویدن هاشان.در بی قراری این همه عشق.این بار خاکستری ام.چه زیبا می شوم.

+ ; ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٠
comment نظرات ()

چهارشنبه

ازمیان درختان می دوم تمام صبح را.تمام راه تو نیستی،مثل این حیاط که دیگر زنبق ندارد.پیش از این ها کسی آهسته دست های مرا دنبال می کرد.به خود می گویم کاش مکان ها هم نمی ماندند وقتی یادها می مانند وسنگین می شوند.

+ ; ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٠
comment نظرات ()

 

این روزها سراغ مرا یا بانک ها می گیرند یا مجلات تبلیغاتی یاسایت های تخصصی.از کوچه ی تو هم که بگذرم نشانی از تو نیست.

+ ; ٧:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٧
comment نظرات ()

من

امروز غزلی از بیدلم.داستانی از گینزبورگ عزیز.شعری از شمس.اندکی سپانلو.ترانه ای از عصار.امروز دارم خودم را تکه تکه جمع می کنم از هرسو.

+ ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱
comment نظرات ()

 

همین حوالی است.آسمانت.درختانت.چشمه ها وبی شمار پرندگانت.همین حوالی است.دست هایت.

+ ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱
comment نظرات ()

دیوار

ایستاده این وسط.وسط چیا وکیا؟فرقی نداره.نه می دونه کجا باید بره.نه می دونه نمی تونه.نه می دونه تا کجا میره.نه می تونه بدونه.حتی برگی ازش سر نمی زنه. از گوشه کناری شاید.امتداد بیهوده ومسخره ای که...هست!

+ ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱
comment نظرات ()

 

روزا وشبامون داره مثل همیشه تکرار میشه،همون حرفا،همون آرزوها همون خیالا،همون عشقا.حتی مرگامون هم دیگه چنگی به دل نمی زنه عین زندگیامون!

+ ; ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٠
comment نظرات ()

اندکی شعر

یادم آمد آتشی برپا بود وچه بی بخشش است خاطره ی آتش...

+ ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٠
comment نظرات ()

 

کفش هایم راعوض کردم.نشستم در پارک.کنار خیال تو.حرف زدم وشعر خواندم.دست هایم راگرفتی.شاید چای هم خوردیم.ممنون که آمدی.

+ ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٩
comment نظرات ()

 

ناگهان احساس کردم حرفی با هیچ کس ندارم.تنها گرفتار شده ام میانشان.چقدر ناگهان دلتنگت شدم.

+ ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٩
comment نظرات ()

 

خنکای پاییز وطعم گس سکوت.به هم نگاه می کنیم تا دریابیم پشت همه ی این حرف ها وعادت های تکراری،دلتنگی هامان برای چیست واز چه رنگ؟

+ ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۸
comment نظرات ()

 

همه ی آدم ها در این تاریکی وکورسوی چراغ های بی حاصل می توانند تو باشند وقتی که مدت هاست نیستی.من به خودم قول می دهم دیگر شوق کسی را به دلم راه ندهم...وقتی که مدت هاست نیستی.

+ ; ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٧
comment نظرات ()

 

دست های تو غایب است وقتی تنها یک کوچه فاصله مان است.من غایبم.دلتنگی از خواب صدایم می کند.دلتنگی خوابم می کند.

+ ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٧
comment نظرات ()