یونا

 

باید این لحظه ها را همین جا رها کنم وبروم.باید چیزی تغییر کند.شاید کسی حتی.شاید خودم.می ترسم.از همه وهمه وهمه.چه می شود که گاه کودکانه یا شاد همان غافلانه باور می کنم دنیا یم را.خسته وهراسانم.نقابم دارد پاره می شود.

+ ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦
comment نظرات ()

خلا

گرفتار شده ام.در هیاهویی از خودم ،زندگی،آسمان،زمین.هیچ کجای عالم نیستم.

+ ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦
comment نظرات ()

سنگ

سراغ تو نخواهم آمد یا سراغ تو نخواهم رفت.نمی دانم کدام جمله درست است.می دانم هیچ چیز درست نیست.

+ ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦
comment نظرات ()

حقیقت نه!مجاز

در دنیای مجازی ،همه مجازا دوستت دارند.در دنیای حقیقی همان را هم باید گدایی کرد!

+ ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦
comment نظرات ()

شعری از فرشته ساری

تنهایی از قلب ات   دیواری می سازد یکدست   زودتر از هر دیواری در شهر   پر از آگهی می شود.

+ ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٢
comment نظرات ()

شهری که دوست می داشتم

در همه ی پاییزهایی که بی دست هامان،بی ما خواهندآمد.در باران هایی که خواهند بارید.برشانه های توسر خواهم گذاشت،وقتی که دلتنگی پیش از تو می آید وسال های سال پس از تو خواهد ماند.نارنجستان های پیش از این هامان،را دلتنگم.

+ ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٢
comment نظرات ()

دلم هوای آفتاب می کند...

تنها کوهستان،چه ابری و مه آلود و بارانی؛چه آبی و غرق در مهربانی خورشید ،درختانش را عاشقم.از آدم ها در هراسم ودلتنگ.سربر بالین تو می گذارم کوهستان من،که دوستم داری وهیچ نمی خواهی ازمن،که پناه می دهی تمام  عطش وخواستن هام را.مرا درخاک خود می سپاری.

+ ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٢
comment نظرات ()

ازما..(شعری از رسول یونان)

تو بی بدیل بودی اما ،ما فراوان وبیهوده وتلخی قصه از اینجا آغاز می شد ازما گذشتی مثل ماه از پنجره های تاریک توهمه چیز ما بودی و ماهیچ چیز تو نبودیم!

+ ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۱
comment نظرات ()

ستاره ها-شعری از رسول یونان

لای شب را باز می کنم. مثل دزدی درخانه ای را وای! چقدر الماس ورویا اینجاست!

+ ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۱
comment نظرات ()

 

بچه ها خوابند.پرنده هایم هم.من اما بین شب ونسیم وشعر پرسه می زنم.

+ ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۱
comment نظرات ()

بخشی از یک کتاب

ازشیفت کاری فی خوب خبر داشتند وهمیشه عمدا در اوج وقت ناهار می رسیدند تا بتوانند فی را در حال کار تماشاکنند.هردوصبورانه کنار هم  می ایستادند،باهردودست کلاه ها راجلو زانوهاشان نگه می داشتند وگاهی سه ربع ساعت منتظر می ایستادندتامیزی خالی شود.فقط برای این که فی راتماشا کنندکه آن قدرشگفت انگیز به طرف درهای آشپزخانه می خرامید وسینی های بوقلمون پخته وساندویچ های تست بیکن وکاهو گوجه راجوری که تعادلش به هم نخوردروی دست می گرفت وهمیشه بالبخندی که دل آدم رامی شکست،میان ازدحام مشتری ها-مشتری های چاق،مشتری های زشت،مشتری های پررو،مست،دیوانه-به سرعت این ور وآن ور می رفت.برای فی هیچ کدام این مشتری هابا هم فرقی نداشتند،همه شان همان شعاع مهربانی را از چشم هاش می گرفتند.هیچ کدام این آدم ها این را حالی اش نبود و،به نظر شرمن ودین،اساسا هیچ کدامشان لیاقتش راهم نداشتند.روزگار آدم حسابی هاخیلی وقت بودکه سر آمده بود.(خواب خوب بهشت.سام شپارد)

+ ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۸
comment نظرات ()

ما

خنده هامان،حرف هامان،همدلی هامان،زندگی هامان،داشته هامان،نداشته هامان،سکوت هامان،لبخندهامان،روزهاوسالهاوعمرهاست که دیگرمتفاوت شده اند.اما،ما دورهم جمع می شویم که هر روز ،هرلحظه،هرنگاه این فرق ها را ببینیم.

+ ; ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۸
comment نظرات ()

سبز تر از خواب خدا

درخت های فندق.سایه روشنی که برگهادرکوچه باغهاطرح می ریزند.ابرها،مه،آسمان که خواهدبارید.صدای رودخانه.امروزناگهان همه رابه یادمی آورم.حس خوبی است دراین بی حوصلگی.

+ ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۸
comment نظرات ()

رضایت

می ایستم وباکسی که اولین باراست که می بینمش چندکلمه صحبت می کنم.از چیزهای عادی ومعمولی حرف می زنیم.حرف های ساده از دنیای خودمان.اوهم مثل من ازخریدبه خانه برمی گردد.آسوده ام.چه خوب است چنین ارتباطی.نه قبلی دارد ونه بعدی.تنها همین لحظه است بی آن که تشویش آن را داشته باشی که کلامت از قبل،حتی قبل از آن که گفته شود معناوتفسیر شده باشد.کلمه هایت تنها از آن همان لحظه است وتنها خودشانند ونه چیزی دیگر.نه تو اورا می شناسی نه او تو را.واژه های ساده ومعمولی شما تنها خودشانند وبرای ساده ترین وراحت ترین ارتباط.شاید اولین ارتباط آدم ها همین بوده.هیچ سخت نبوده.دنیایی که در همین لحظه های بدون تفسیر وتحلیل،در دنیایی بدون توقع،بدون هیچ قضاوتی درساده ترین ومعمولی ترین حال خود سپری می شدند.مهم نیست که چقدر حرف هامان معمولی وپیش پا افتاده بوده.مهم این است که مااز حرف زدن هامان،از چنین ارتباطی لذت می بردیم.

+ ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

شاید

شاید این همه من،در من خسته شده اند از بودنشان،از بی هم کلامی یا همدلی واقعی،از واژه هایشان که همیشه وارونه می آیند و می روند.شاید این همه من،در من زیادی است،باید سر به نیست شوند.نمی دانم.اما از خود تنهای خودم هم راضی هستم

+ ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

 

دیگر حرفی نیست.تنها من مانده ام در میان روزهایی که صبح ندارد وشبش گم شده است.تنها من مانده ام روی دست های این روزگار.

+ ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

در این تاریکی

مثل ما.دنبال توپی زنگوله دار می دویم.در تاریکی محض.این صدای زنگوله وصدای دیگران است که می گوید چه کنیم.گل خواهیم خورد یاگل خواهیم زد؟دیگرانند که می بینند.شجاعیم یاترحم برانگیز؟

+ ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٤
comment نظرات ()

بخشی از یک کتاب

دلم می خواهد تنها باشم،مورد علاقه ی کسی نباشم،عشق هم درمیان نباشد.(همان عشق-یان آندره آ)

+ ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()

دیروزهای ما

انگار کن دیگر گذشته است تمام کودکی های به یاد نیامدنی مان.جوانی های سخت وسنگین مان.انگار کن دیگر هرگز نبوده است شادمانی هامان،عاشقی هامان،رویاهامان.

+ ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()

 

ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب خیس حسرت،پی رخت آن روزها می شتابم.

+ ; ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٠
comment نظرات ()

 

کلی نوشتم اما هیچ کدامش نماند.

+ ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()

از همین حالا.

فردا ست همین لحظه ها که رهایم نمی کنند واژه ها .که رها نمی کنم واژه ها را.

+ ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()

تنها

تنها آغوش تو مهربان است.من که در خیابان گم شده ام.در ازدحام خانه،در سکوت خانه.تنها آغوش تو خوب است.تنها همین لحظه است که بی دریغی.کاش مرا به یاد می آوردی.

+ ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()

خیابان

ناگهان دلم درخت خواست .کمی دریا،کمی درخت،بسیار باران.درسکوت خویش،دیگر نمی توانیم واژه هایی را که می خواهیم بگوییم.امروز آنقدر حرف زده ام که حالم بد می شود از خودم که همیشه دنبال کسی هستم که مرا ببیند.

+ ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()

امروز صبح

صبح است.من بیدار می شوم.منتظرم.شب است.حتی دست های تو نا آشناست.

+ ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()

باید

این حس بد را فراموش کنم.در سکوت خویش ،در سایه بمانم.دست های تو را نخواهم .شاید روزگارم بگذرد،در سایه وسکوت ،بی دستانت

+ ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٧
comment نظرات ()

کوتاه

یک ساک برداشتیم.روسری سرکردیم.توآبی،من رنگارنگ.ازخانه باخنده ودلهره زدیم بیرون.تااوبیایدما دوردوربودیم.راستی کجامی رفتیم؟ 

+ ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٦
comment نظرات ()

تصویر

شکل خیال،یا شکل مرگ،هیچ نمی خواهد سلامم را جوابی بگوید.ایستاده بر درگاه خانه،آهسته از کنارش می گذرم.ازخیال من نمی گذرد.

+ ; ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٦
comment نظرات ()

بخشی از یک کتاب

رویای غیرممکن ها نام ویژه ای  داردکه به آن امید می گویند(دخترپرتقالی-یاستین گاردر)

+ ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٥
comment نظرات ()

بخشی از یک کتاب

...پیش رویم فقط فردا بود،وهرفردایی که  شروع می شد،مثل دیواری بود که می بایست آجربه آجر برداشته شود.واگر می توانستم از پس این کار بربیایم،و یکهو خرابش نکنم،آن روز، روزخوبی بود.(فلامینگو_خوبی خدا_الیزابت کمپفرنچ)

+ ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٥
comment نظرات ()

 

امشب از خواندن،از دانستن،فهمیدن وشناختن پشیمانم.چقدر همه ی این ها عذاب آور ودردناک است.خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست.

+ ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٤
comment نظرات ()

معجزه

وقتی که کوچه  هنوز ادامه ی تقلای دیروز خود است تا به همان خیابان همیشگی برسد وگنجشک ها از درختان  و زمین دل نمی کنند دررفت وآمد هر لحظه ی خود،روز اتفاق عجیبی نیست اگریک سلام تو تا امتداد دنیا آبادش می کند .

+ ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment نظرات ()

حوصله

دلت می خواهد بنشینی وروزگار مثل همیشه بر مدار خود بگردد.روزگار که زورت هم به او نمی رسد.کارها را رها کنی و برای خودت بنشینی به تماشای دنیا وآدم ها.شاید کمی کتاب بخوانی یا فیلمی ببینی یا چیزی بنویسی  بی حضور  روزگار.

+ ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment نظرات ()