یونا

ادامه ی همان یادداشت

تا کجای این زنده بودن،شاید هم زندگی،دست هامان بی درد ودریغ سهم یکدیگر خواهد بود؟آمین بخوان دعاهامان را.

+ ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
comment نظرات ()

ادامه...

روزگار تا کجا به وعده هامان وفا میکند؟زمانه تا کی چشم بر هم می گذارد وخنده هامان راصبوری می کند؟دل آسودگی هامان تا کجای همین کوچه ازآرزو خواهد تپید؟

+ ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
comment نظرات ()

ادامه

مجبورم یک یادداشت چند خطی رو این طوری تکه تکه کنم از لطف این فضای مجازی

+ ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
comment نظرات ()

ادامه ی یک یادداشت قدیمی

جدی جدی است وقتی در تاریکی نشسته ای وبه روشنایی او می اندیشی که اندازه ی یک نفس با تو فاصله دارد.شوخی شوخی است وقتی می خواهی راه این کوچه با تومهر بان تر باشد.آسمان از جنس خنده هایش شود زمین از جنس دست هایش.

+ ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
comment نظرات ()

یک یادداشت قدیمی

این هم از جنس زنده بودن است اگرچه زندگی نباشد.این به یاد هم آمدن ها،این از یاد هم رفتن ها.

+ ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
comment نظرات ()

هزوارش

شده ام همان غارنشین که در خلوت خویش هزار واژه کشف کرده است اما آتشی ندارد که ذغالی از آن بر جای بماند تا واژه ها را به تصویر بکشد.

+ ; ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٩
comment نظرات ()

 

ظرف ها را در آشپزخانه رها می کنی تا فردا.بچه ها رفته اند اتاق خودشان.چراغ ها را خاموش می کنی. در چراغ خاموش می نویسی.در شب ونسیم وخیال عطر باران.

+ ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٩
comment نظرات ()

ییلاق

بوی دود می آید. بوی برگ های سوخته،بوی هیزم،بوی آتش.دلم هنوز جا مانده میان خاطره هایی دور از خانه ی مادر بزرگ،پنجره ای که او بیست سال تمام،بهار وتابستان هایش کنار آن روی تخت می نشست ومی بافت.حتی تا سال های آخر که دیگر بینایی کامل نداشت. بوی دود می آید.کسی هرشب همین موقع خیابان ها را جارو می کند.چقدر زود رسیدم به خاطره گویی.

+ ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٧
comment نظرات ()

ولی افتاد مشکل ها

دوست داشتن خدا آسونه.نه عجیبه نه دور از ذهن.بدیهی بدیهی.مگه میشه قادر مطلق رو دوست نداشت؟اونی که برترینه ،همیشه هست وخواهد بود.امادوست داشتن یکی مثل خودمون سخته.کسی که دردمنده ،فانی ودراوج ضعف ودرماندگی.اگه تونستی گرفتار چنین عشقی بشی عجیب وسخت وحتی زیباست.

+ ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٧
comment نظرات ()

 

دلپ می خواد بنویسم از آدمایی که رنج میدن همدیگه رو اما دلتنگ هم میشن.از آدمایی که کار می کنن وکار می کنن و هر روزشون وصله به بعد ها وفردا.آدمایی که فرداشون هیچ وقت نمیاد.بعدی منتظرشون نیست.

+ ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٧
comment نظرات ()

 

دلم می خواد بنویسم از آدمایی که رنج میدن همدیگه رو اما دلتنگ هم میشن.از آدمایی که کار می کنن وکار می کنن و هر روزشون وصله به بعد ها وفردا.آدمایی که فرداشون هیچ وقت نمیاد.بعدی منتظرشون نیست.

+ ; ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٧
comment نظرات ()

من

+ ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٧
comment نظرات ()

 

دلگیرم.ازتو.نمی گویم.می نویسم.نمی خوانی.

+ ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٥
comment نظرات ()

 

دستی دراز کن سوی آسمان،مشتی ستاره بچین.روی شاخه های درختان اندکی آرام بگیر.ته ته آب های آرام ونا آرام جهان دراز بکش به درازنای ابدیت.شاید لحظه ای بیافرینی تنها از آن خودت.لحظه ای تنها با خودت.

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۳
comment نظرات ()

 

دستی دراز کن سوی آسمان،مشتی ستاره بچین.روی شاخه های درختان اندکی آرام بگیر.ته ته آب های آرام ونا آرام جهان دراز بکش به درازنای ابدیت.شاید لحظه ای بیافرینی تنها از آن خودت.لحظه ای تنها با خودت.

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۳
comment نظرات ()

 

دستی دراز کن سوی آسمان،مشتی ستاره بچین.روی شاخه های درختان اندکی آرام بگیر.ته ته آب های آرام ونا آرام جهان دراز بکش به درازنای ابدیت.شاید لحظه ای بیافرینی تنها از آن خودت.لحظه ای تنها با خودت.

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۳
comment نظرات ()

نوشتن

واژه ها نمی مانند.نه در دنیای مجازی من،نه در دنیای حقیقی.از دست می روند.در چشم به هم زدنی.من اما می نویسم.دراوج نا امیدی و لجبازانه.

+ ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٢
comment نظرات ()

خواب

نگاهم نمی کنی.مهربان نیستی.کامم تلخ است هنوز.

+ ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۱
comment نظرات ()

خواب

نگاهم نمی کنی.مهربان نیستی.کامم تلخ است هنوز.

+ ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۱
comment نظرات ()

سنگ!

+ ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٩
comment نظرات ()

عشق

آتش است که هیزم ها را می بلعد یا هیزم ها هستند که بی پروا به آغوش آتش می روند؟روزگاری جنگل بوده اند.درختانی ریشه درکوه وبرگ ها در آسمان.اینک اما از جنس آتشند.جز آتش که در آغوششان می کشد؟

+ ; ٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٧
comment نظرات ()

 

اگر نبود همین واژه های شبانه ، همین دوستت دارم،دلتنگم،کجایی،کی می آیی،دنیا چقدر دور وفراموش بود

+ ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٧
comment نظرات ()

 

سلام.برگشتم.دلم برای نوشتن تنگ شد.

+ ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٦
comment نظرات ()

 

نگاهت می کنم ونمی توانم دوستت نداشته باشم.این خواستنی ترین دلربایی توست.

+ ; ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٤
comment نظرات ()

شعر

درون خرقه ی صد رنگ قالب /خیال باد شکل آبگونم /سخن مقلوب می گویم که کرده ست/ جهان بازگونه بازگونم

+ ; ٤:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳
comment نظرات ()

 

آدما شکل خونه هاشونند.بعضیا دلباز ووسیع،بعضیا تاریک وتنگ.بعضیا پرباغچه وگلند،بعضیا رو به دیوارای بلند.تو سایه سایه درختی، رو به جنگل ،رو به دریا.آفتاب رو و پرنور.

+ ; ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳
comment نظرات ()

 

در وانفسای قطع خطوط ومشکلات همیشگی این دستگاه،می نویسم.شاید مضحک باشد مجبورم در سطرهای اندکی که دستگاه خاموش وروشن می شود بنویسم.

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
comment نظرات ()

 

در وانفسای قطع خطوط ومشکلات همیشگی این دستگاه،می نویسم.شاید مضحک باشد مجبورم در سطرهای اندکی که دستگاه خاموش وروشن می شود بنویسم.

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
comment نظرات ()

معرفت!

به همین سادگی.گم شده ام. اگرچه فرقی نمی کند حال و روزم با روزهای پیدایی.می دونم که مهم نیست دوست داشته بشی.مهم اینه که بتونی همیشه دوست بداری.

+ ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
comment نظرات ()

معرفت

شاید این جا بخوانی.تعریف من از معرفت با تعریف تو مدت هاست که عوض شده.حالا دیگه معرفت یعنی خود خود تو که هرگز نیستی!

+ ; ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
comment نظرات ()

شب جوانمرد است

چون تو را رو نمی کند و تا آخر راه با تو می آید و تو را به دست خود صبح می سپارد و رهایت نمی کند تاآخرین کلامت را نشنود.شب جوانمرد است

+ ; ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
comment نظرات ()