یونا

نوشتن

درتاریکی،بارها می نویسی وپاک می شود.کوتاه،بریده بریده،نا مفهوم.از دلتنگی،خشم،وانهادگی.باید سکوت درون را امتداد بدهی تا بتوانی از اکنون رها شوی.شب جوانمرد است،

+ ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
comment نظرات ()

امشب

خیال می کنی کلامی پنهان است در خنکای این نسیم که از پنجره می وزد.دلت می خواهد چشم ها را ببندی وابدی شوی.

+ ; ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
comment نظرات ()

 

ناگهان احساس کردم باید آسمان را،ابرها را ،نسیم را ،تک درختان نادر پارک را،بوی خاک در انتظار باران را بنوشم

+ ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
comment نظرات ()

هم دلی

خیالی شان نیست واژه ها را.در به در هم که باشی باتو نامهربانند.حتی سکوت هم که می کنی انگاردسیسه می چینند تا تو را وارونه بگویند.سکوت هم که نکنی  باز هم خیالی شان نیست.از هرچه بگویند از تو نمی گویند.

+ ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠
comment نظرات ()

 

باران که می بارد از یاد می برم از یاد تو رفته ام.باران که می باردکجا هستی؟

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠
comment نظرات ()

 

این هم از زندگی ما.توی گونی گذاشتیمش،لای کاغذ باطله ها پیچیدیمش،،در جعبه ها بستیمش و..وراه افتادیم

+ ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٦
comment نظرات ()

خانه

دارم وسایل راجمع می کنم.چقدر وسیله!چیزایی هست که در هر بار جا به جایی باخود می بریم حتی اگه سال تا سال استفاده نکنیم.چیزایی هست که در هر خونه جا می مونه.کنار یک پنجره ،رو به روی یک باغچه ،ته یک کوچه ی بن بست.هر بار چیزی در جایی.دیگه بر نمی گردن.

+ ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٤
comment نظرات ()

 

روزها مثل همین واژه های در به در هستند که هی می نویسی وهی باید پاکشان کنی مبادا که غلط درج شوند.اما هی می نویسی وهی پاک می کنی تا سرانجام چه شود...

+ ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٩
comment نظرات ()

شعر

چگونه شعله ور است آفتاب بی آن که  صبحی باشد؟

+ ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٩
comment نظرات ()

 

شاید باغچه اش کمی مال ما باشد.شاید بشود صدای پرنده ها را در تراسش شنید.شاید روزهایی ،بعدهای بعد ،دلتنگ پنجره هایش شوم...

+ ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٢
comment نظرات ()

 

نوشته های دیگران را می خوانم ولذت می برم از بی پروایی شان.از گفتن هایشان.من این گونه نمی نویسم.من همیشه اصل مطلب یا جان کلام را دور می زنم ،از دور چشمم به آن است اما مثل آتشی مهیب که می سوزاندت و می ترسی که به آن نزدیک شوی،به آن نزدیک نمی شوم.شاید اگر کسی خوانا باشد هرم آن آتش را حس کند ونه خودش را.من همیشه از بی پروا نوشتن،بی پروا گفتن واهمه دارم.من جسور نیستم و در لحظه هایی که سر ریز می شوم وناگزیر از فریاد، تنها می توانم اشک بریزم.

+ ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٦
comment نظرات ()

 

دارد پر رنگ تر می شود.یا ضخیم تر.تمام راه خسته ام وتشنه.چند لیوان آب. کجا بودی؟همین واژه کافی است که خستگی وتشنگی را تقسیم کنی باظرف های نشسته،شام،بهانه هایی که تا تو را می بینند قد می کشند.این دیوار هنوز هست!

+ ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٦
comment نظرات ()

 

مرده ام.در این ساعت شب.جایی ندارم در اتاق ها.آهسته بر می خیزم.مبادا بیدارشان کنم.گوشه ای به خواب می روم!

+ ; ٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٦
comment نظرات ()

 

می گذاری اش ته کیفت ،میان همه ی خرت وپرت ها،باخودت می بری اش وقتی داری شام می خوری یا بازی را می بینی،حواست پیش اوست وقتی می خندی یا می خندند.صبح هم می دانی همان جاست .

+ ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٥
comment نظرات ()

 

کوه را که دور بزنی واز پشت اولین خانه ی آبادی راه را ادامه بدهی،از کنار درخت گردوی پیر که گفته اند غروب ها نباید حوالی اش رفت به آسودگی به سوی نانوایی می روی که هنوز خلوت است.عطر نان در خیالت چقدر واقعی است!

+ ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٤
comment نظرات ()

 

روزها چقدر به هم شبیهند که بی حوصله وتنها می کشانی شان به نقطه ی محتوم!روز چقدر متفاوت می شود وقتی ناگهان آغوش تو تمام خیابان ها و آدم ها را محو می کند!دنیا تنها به اندازه ی نگاه وآغوش تو،حتمی می شود وبس.

+ ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٤
comment نظرات ()

 

به روز نمی شوم در بی درخت ترین لحظه ها.

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٤
comment نظرات ()