یونا

در دست های خدا

تو برگشته ای از نمی دانم کجایی مبهم،موهوم.دارم نفس می کشم.

+ ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٥
comment نظرات ()

بهشت

خوندم حسین پناهی گفته بهشت در یک فضای چند وجب در چند وجب است،بین بازوهای کسی که دوستش داری...وقتی میگی سلام،سلام،سلام، من در بهشت بازوهای توام

+ ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٥
comment نظرات ()

 

از من گم شده ای در این هیاهو.من یاد و تو را فراموش...

+ ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۱
comment نظرات ()

 

ذره ذره وبا حوصله،با آرامش مرا می چینی روی این صفحه،تصویرم کامل نمی شود اگر نباشی،قطعه ای از من گم است بی تو!

+ ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۱
comment نظرات ()

سلام،سلام،سلام

دلم فقط همین ها را می خواهد،سلامی از سر آسودگی،با لبخند،نگاه های ساده وبی دریغ،مهربانی دست هایی که در دوستی نه ملاحظه می کند نه احتیاط نه درنگ.کجایی؟

+ ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۱
comment نظرات ()

 

جای همه ی من ها گفتی ما بگذار.از ما این روز ها چیزی نمانده است.

+ ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٩
comment نظرات ()

 

چقدر این لحظه ها آشنا و همیشگی شده اند!حس وانهادگی،دلشوره های پس از خوشبختی،این که این لحظه ها هرگز نمی ماند!

+ ; ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٩
comment نظرات ()

 

آدم های ساده...آدم های ساده،آدم های ساده که واژه ای ندارم توصیفتان کنم،دلتنگتان هستم!

+ ; ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٩
comment نظرات ()

 

دم همین غروب که آدم ها در خیابان آنقدر زیادند که می ترسی،که می خواهی شانه های تو باشد و گریه و گلایه،که ناچار به خود نباشی،که تنها دلت می خواهد برگردی خانه وکودکانت را در آغوش بگیری ،که و که وکه های بی شمار وسه نقطه های تا ابد،کاش می دیدی این خاکستر را.

+ ; ٦:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٩
comment نظرات ()

 

دست ها رادور خویش آغوش می کنم.حسی جدید!

+ ; ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٤
comment نظرات ()

 

هنوز بهار است.باران می بارد.در کوهستان چشمه هایی جوشان می شوند.گل هایی از زیر سنگ ها جوانه می زنند.درخت ها سایه هایشان را می گسترانند.شکوفه هایی می رویند.زمین در آغوش آسمان بیدار می شود.دوباره صبح شده است.این روز دیگری است...

+ ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٤
comment نظرات ()

 

تمام شب باران باریده است.تمام خاک ،تمام زمین ،باران را نوشیده است.برگ های تازه ای خواهد رویید؟ اتفاق باران هرگز تکراری نمی شود.

+ ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٤
comment نظرات ()