یونا

 

کاش می شد وقتی دلتنگی شعری بخوانی.کاش می شد وقتی دلتنگی کسی هم برایت دلتنگ شود.کاش می شد وقتی دلتنگی در اتاق را ببندی،سکوت کنی،کفش هایت را بپوشی وبه خیابان بروی،بنشینی وکاری نکنی!

+ ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۸
comment نظرات ()

آسودگی

از سمت دریا،آهسته راه کوه را پیش می گیرم که جنگل در آغوشش گرفته است.کوچه باغ های چشمه ودرخت را قدم زنان به سوی روستا می روم،در گرمای عطر نان وخنکای مه.باران خواهد بارید،کیسه های فندق و سیب های ترش را به خانه می کشانم.از سوی رودخانه در حاشیه ی درختان گردو،خانه های نمایان است که چراغ هایشان روشن می شود.همسایگان نانی به دستم می دهند و روانه ی خانه ام می کنند باران که می بارد.

+ ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
comment نظرات ()

 

نه این حال نوشتن نیست،حال حوصله وصبوری حتی!خود را زده ام به زندگی،به برخاستن ازصبح،به رفتن تا شب...

+ ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٥
comment نظرات ()

 

خاک گردیدیم اما اضطراب ما به جاست/کاش بنشیندغبار ما به دامان کسی(آصف هروی)

+ ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٤
comment نظرات ()

 

هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را /که آن سراب که ارزد صد آب خوش این است!

+ ; ٦:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٠
comment نظرات ()

سکوت

کمی شعر،کمی درخت ،کمی پرنده،بسیاری حوصله...همین!

+ ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٩
comment نظرات ()

سلام صبح

غوغای پرندگان،عطر گل های بسم،سپیده دم که آهسته از پنجره سر میزند،دنیا در آرامش است صبح جمعه ای که همه خوابیم!

+ ; ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٥
comment نظرات ()

ما

ما مهربان می شویم با هم ،از ترسی است که ناگهان در خود می پیچدمان؟ یا از سردرگمی ها و به ناچارشدن های لحظه هامان؟مهربان می شویم یا مرگ مهربانمان می کند؟هر چه هست ،می دانم نمی ماند این لحظه ها!

+ ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٤
comment نظرات ()

تو

می گویی هیچ چیز دیگر فرقی ندارد.همه ی آدم ها برایت یکسانند،ازاطرافیانت خسته ای ومستاصل.هوشیاری ات نمی گذاردکه تن بدهی به روابط مسخره ی قراردادی ما.هنوز آنقدر جوان وآنقدر زنده ای که شادابی وجودت زندان ما را نمی پذیرد.کاش جسارت آن را داشتم که بگویمت رها کن خود را!تو تنهایی و من نگران!

+ ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٤
comment نظرات ()

وقتی که بچه بودم

حیاط خانه ی مادربزرگ سنگفرش بود،خیس از باران.زنبق ها ی بنفش روی دیوارها ، هرسال گل می دادند. دیوارهایی که تاقچه داشتند باگلدان هایی... از هال به اتاق مادربزرگ می رفتیم که خود با دوپله به بالا ، به تراس کوچکی راه داشت که مسجد از آن دیده می شد... اتاق های پشتی با پله هایی از پذیرایی جدا می شدند.یکی از آن هاپنجره اش رو به درخت عناب خانه ی همسایه باز می شد ،همان که تراسی جدا گانه داشت وبا پله هایی به دالانی تاریک می رسید ودری به کوچه. مادربزرگ خردادهفتاد و هفت از دنیای ما رفت.من هرگز دیگر به آن خانه برنگشتم.هنوز در خواب هایم ،او روی تخت نشسته است واز هرکه وارد می شود می پرسد: تو کی هیسی؟

+ ; ٥:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
comment نظرات ()

مثل خودت

باران مهربانم می کند!شبیه تو می شوم!شبیه آسمان ...از دست های تو بیرون نمی آیم،همین جا خوب است!

+ ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment نظرات ()

حضور

آهسته آهسته،آشکارتر از همیشه،بی بدیل وحتمی سر می رسد.نه !ایستاده بر درگاه خانه هامان ،در سکوت نگاهمان می کند.او کار خود را می کند.

+ ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٧
comment نظرات ()

تمام ناتمام من

نخوانده ای مرا هنوز! هیچ واژه ای از من دیگر به چشم تو نمی آید.تمام شده ام.واژه هایم را ،همه شان را تمام کرده ام برای تو،بگو با کدام واژه،کدام شعر دوباره بگویم دلم را ؟تو تمام مرا خوانده ای وکنارم گذاشته ای!کاش همه ی واژه هایم را ،تمام دلم را نمی نوشتم!

+ ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

تمام شد؟

از غروبای شبیه این غروب،از روزایی که باهم مننظر بودیم،وباهم دلتنگ نوشتم اماهمه اش پاک شد مثل من در تو!

+ ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

شعری از شل سیلور استاین

فرقی نداره چه کوچیک عین بادوم زمینی چه گنده عین غول بیابونی به هر حال همه مون یه اندازه ایم وقتی چراغ رو خاموش کنیم چه غنی عین سلطان چه فقیر عین گدایان هردومون یه اندازه می ارزیم وقتی چراغ رو خاموش کنیم قرمز باشیم،سیاه یا نارنجی باشیم زرد باشیم یا سفید باشیم همه عین هم می مونیم وقتی چراغ رو خاموش کنیم خب شاید این راهش باشه که همه چیز روبه راه بشه: اینکه خدا دست برسونه چراغ ها روخاموش کنه!

+ ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()

صبح

از سر می گیرم همه ی کارهایی را که دیروز کرده ام برمی خیزم-کاش از خود!-سرو سامان می دهم آنچه را که اسم وظیفه دارد یا عادت -شاید هم کمی خواستن درآن آمیخته است- دور خود می چرخم در سکوتی که حضور کسی هنوز در آن نیست ،دوباره آغاز می کنم صبح را. ...حالا همه رفته اند ومن خیال می کنم دنیا با من خلوت کرده است،دنیا از آن من است،لیوانی چای وکتابی وشعری ...شب مرا کشان کشان به خواب می کشاند!انگار دیگر هر چه در تو بوده تمام شده است!یک لحظه هم باور نمی کنی که دنیای فردا هم وجود خواهد داشت!صبح از چشم تو معجزه ای است که هر روز تکرار می شود باید ایمان بیاورم!

+ ; ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
comment نظرات ()