یونا

جمعه

گوشی دستت است.نه می خواهی این سوی گوشی ببینندت ونه آن سوی گوشی.

خیال می کنی اما ناگزیر است! اما انگار حرف های همیشگی،بی حوصلگی مخاطبت،یا

هر اتفاق هیشه ،خلاصت می کند...گوشی را می گذاری.با دست هایت پاکشان می کنی.

آنقدرها هم مجال آمدن نیافته اند...

+ ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

سه شنبه ...

واژه ها را دوست دارم که تو را به یادم می آورد

که ما را به یاد هم

که دست های تو ست و موهای من

که آغوش توست  وموهای خیس از بارانت

که دست های توست وچشم های من...

واژه ها را دوست دارم که تو را.

+ ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

باش!

باید بخوانی اش. حوصله هایم را. بی حوصلگی هایم را. نوشته هایم را. ننوشته هایم

را.باید بخوانی اش. من دوست دارم.دلم می خواهد بدانم که تو هستی. که تو می بینی.

که هرچه شود و باشد و بیاید و نیاید ، این جا را نگاه می کنی همیشه...

+ ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

و آنچه می نویسد...

قلم را دوست دارم و کاغذ را.دویدنش روی سطرهای کاغذ.عرق ریختنش را.زجرکشیدنش

را.قلم را که از روی میزی برداشته شده باشد.در جیبی گذاشته شده باشد.ودر دست های

من آرام گرفته باشد.که بنویسد ...که خوانده شود.و باز بنویسد. خط.دست نوشته .خط.

که آشنا باشد.که آشنا کند کاغذی را .دفتری را. برای همیشه. که شکل هم شوند.و تا ابد

باهم به یاد بیایند...

+ ; ٦:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٧
comment نظرات ()

...

چقدر خاموش است.چقدر مخاطب؟!!!بیا بی خیال این جا شو .باور کن دنیا آبش از

آب تکان نمی خورد  اگر این جا نباشی...می خواهم بخوابم...

+ ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٦
comment نظرات ()