یونا

...

راضی نمی شوی .پر نمی شوی .بیشترش سکوت است.بیشترش آه. بیشترش اندوه .

تازه نمی شود.همیشه خودش است با واژه های خودش ونگاه خودش.حتی تکانی هم

نمی خورد.عادت است.

+ ; ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

 

این حسارو نمیشه نوشت .نباید.نمیشه گذاشتش پیش چشم دیگران.وقتی می نویسی

لابد باید بعد و قبلش رو توضیح بدی.لابد باید چراشو توضیح داد.وچگونه اش را...

نبایدنوشت.تمام می شود شاید حتی برای خودت.این حسا رو باید بذاری ته ته قلبت.

خزه که اومد روشو گرفت،اونوقت شاید آسوده باشی کمی.وشاید پشیمان بسیار.آسوده

از نگفتن.پشیمان از نگفتن!

+ ; ٥:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

امروز...

می گذاری اش توی ظرفای کثیف آشپزخانه.می شویی شان. هست.

می گذاری لای برگه های امتحانی بچه ها.همه شان را تصحیح می کنی.هست هنوز.

تمامی ندارد.می روی سرکوچه خرید کنی .ته جیبت با کارت  وگوشیت هست.

هست.می نشینی پای موسیقی .فیلم .داستان.چای عصرانه. بازی وخنده با بچه ها.

تماشای فوتبال.صفحه های مجازی. صفحه های حقیقی. هست .هست . هست....

نمی رود.نمی رود.نمی رود این دلتنگی لعنتی..

+ ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

...

وطن یعنی یه حس گریه آور...

+ ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

سفر،سفر...

رفتن .در قطاری برای همه ی ابدیتی که تو عاشقش باشی.رفتن.من چه کنم خودم را؟!

+ ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

اینجا...

ناگهان از صبح عصبانی هستی.این که دیگران منتظرند توحرفی بزنی .که بخندند یا نظری

خردمندانه بدهند.این که منتظری.که کسی بیاید وتو را ببرد.این که نباید حرف بزنی.این که

دیگران دوست دارند از تو بگویند. پیش رویت یا پشت سرت...عصبانی.تنها.

اینجا نوشتن...تجربه ی خوبی است.

+ ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

گردلبرانه بنگری...

جان سرگردان من...جان سرگردان من...بگذار همین جا بمانم.می خواهمش این ناگهان

همیشه را...می خواهم...

+ ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

من...

گوش مرده ام.نباید یادم برود.مرده...

+ ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

دیگر...

نه شنبه ،نه پنج شنبه.بگذار چشم هایم را ببندم.هیچ چیز در دست های من نیست.

حتی دست های تو...

+ ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

...

می خواهم برگردم ته چاهم. ته جنگلم .بگذار خاموش شوم .دارم از هیاهو رم می کنم .

بیا کمک کن رفیق...

+ ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

آه...

این واژه ی مستعمل ، این واژه ی نخ نما ، این واژه ی دربه در... این دوستت دارم!

+ ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٩
comment نظرات ()

...

عاشق نگاه دیگرانم به خود.عاشق لبخند دیگران به خود.حماقت محض است بخواهی

دیگران گنداب درونی ات را ببینند وتبسم تحویلت دهند.حماقت محض تر این که نخواهی

گنداب درونی ات را ببینند و تبسم تحویلت دهند.من از این همه من،خسته شده ام. از

این همه تو بیشتر. من خسته ام. خسته ام .آخرش یک جای همین دنیا سرمی گذارم

ومی خوابم.

+ ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٩
comment نظرات ()

ذکرحسین بن منصور

جنید او را سکوت و خلوت فرمود...

+ ; ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٩
comment نظرات ()

نکت!

حوصله ی خودت را هم وقتی نداری لطفا آویزان کسی نشو!

نکته ی دوم بذار این روزا که قطعا میگذره ،بگذره واین همه واژه حرامشان نکن.

بعدیش این که وقتی می خوای نباشی،نباش.برو یه جایی خودت رو گم وگورکن.بی هیچ

تعارف واستعاره ومجازی!!

دیگه این که آدم باش .آدم باش .تو رو خدا آدم باش.

دیگه؟ دیگه؟به خدا هیچی !هیچی .هیچی.هیچی...

+ ; ٦:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٩
comment نظرات ()

لعنت

بر این حس مالکیت. بر این حس خواستن. این حس همه را به تمامی خواستن. این حس

بد رو دست خوردن...لعنت

+ ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۸
comment نظرات ()

امروزم

دیشب بارانی باریده است .من تا نیمه شب هایی دور خراب وخواب زده می چرخم

چیزهایی می خوانم .می نویسم. دارم دور می شوم .مثل همیشه .دارم بدتر می شوم

مثل همیشه.می شوم همان آدم خودخواه ابله همیشگی.که به قول تو باید خودش را

جمع کند. حضرتش می گوید:داد جارویی به دستم آن نگار...

تمام عصر را در کار خفه کردن خود هستم.جای هر آن که دوست دارد خالی!که بیاید

ببیند چگونه روبروی لنز دوربین ها وموبایل ها سر بر شانه های جلادم می گریم...که

بیاید همو هم فیلم بردارد.برای هرجای مربوط ونامربوط دنیا...دیشب بارانی باریده است.

صبح که می روم نان بگیریم می بینم...

+ ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
comment نظرات ()

...

باید بلند شوم .کلاسم یک ساعت دیگه شروع میشه.اما من حس ندارم. حس خودمو

توکلاس.حس وحشتم رو. حس تنهایی ام رو. حس تنهایی بقیه رو. حس حرفای بقیه رو.

حوصله ی دیدن ،دیده شدن ،گفتن ، نگفتن رو ندارم .من از حس وحشت خودم ،فلج

شده ام .دست دلم به هیچ نمی رود...

هرکجا سازی شنیدی

ازدلی رازی شنیدی

شعر وآوازی شنیدی...یادمن کن

دریا دادور تنها حوصله ی امروزم است. تنها دلم صدا می خواهد. فقط صدا...

+ ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
comment نظرات ()

چاه...

تاریک.سیاه. خاموش. پیدایم نخواهندکرد. پیدایم نخواهند کرد.من دارم یک چاه می کنم.

ذره ذره .با همین دست هایم.دارم یک چاه برای خودم می کنم.تنها برای خودم .هیچ کس

نیاید.هیچ کس نخواهد. هیچ کس ...

+ ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
comment نظرات ()

فردا

خودم را دوست دارم در این پارک. خودم را دوست دارم در این راه طولانی صبح.

خودم را دوست دارم در روزهایی که اشتیاق می بردَم وپریشانی برمی گرداندَم.

خودم رادر کنار تو بسیار دوست دارم.

+ ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٤
comment نظرات ()

بخشی از یک کتاب

ما مدفون شده بودیم.ما را زیر خاک کرده وسوراخ کوچکی برای تنفس باقی گذاشته

بودند .اندازه ی سوراخ فقط درآن حد بود که حداقل هوای لازم برای نفس کشیدن تو بیاید

که آن قدر زنده باشیم و آن قدر در شب زندگی کنیم تا تاوان لازم را پس بدهیم.در این

زندان ،سرعت مرگ را طوری تنظیم کرده بودندکه به آرامی بیاید سراغ مان ،تفریح کنان

بیاید و همه ی وقت ِ آدم را به خود مشغول کند. وقت ِما که دیگر آدم نبودیم و وقت 

آن هایی که هنوز ما را زیر نظر داشتند.در این شرایط از عقل چه کاری بر می آمد؟

امان از «کُندی » ! کندی،همان دشمن اصلی که پیراهن مرگ تن مان کرده و به 

زخم های ما آن قدر فرصت می دهد تا باز بمانند وخوب نشوند. کُندی که قلب ما را 

با آهنگ دلپذیر آدم های نیمه مرده به تپش در می آورد.گویا باید آرام آرام خاموش 

می شدیم. انگار شمعی دور از خود بودیم.

(مرگ نور- طاهر بن جلون )

+ ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٤
comment نظرات ()

محتسب!

ایستاده  روبه روی همه.ایستاده اند جلوی پایش.فریاد می کشد.می گوید که همه

تکرارش کنند.تکرارش می کنند.نگاهشان نمی کنم.نگاهم می کنند...می خواهم بروم.

+ ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٤
comment نظرات ()

ما را که برد خانه ؟

باور کن می شود. کنج یک کافه ی معمولی ،از یک لبخند ناشناس ،ازیک فنجان نسکافه ی

داغ ...از آفتابی که در زمستان نیامده ،عطر اردی بهشت می پراکند.عطر اردی بهشت بخارا

عطر سمرقند چون قند...

+ ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۳
comment نظرات ()

خواب می دیدم...

اتاق ها درهایشان را می شد ببندی .یک کلید داشت.از همین کلیدهای معمولی.

آدم ها به کار دنیایشان بودند. چرا نبود. کی نبود. تمام شد نبود. نیست نبود. خیابان بود.

باغ ها بودند .درخت ها بودند. شنبه بود. شنبه بود .فراوان شنبه بود...

+ ; ٦:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱
comment نظرات ()

نمی دانم

فریاد است.خواهش است. سکوت نمی تواند.نمی تواند. خود را ،خودرا ، خود را برباد خواهد

داد.می دانم. می دانم .می دانم

+ ; ٦:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱
comment نظرات ()