یونا

امروز. همین امروز

که ماه بتابد. که کسی بخواند. که بخواهی شب ها وروزها جایشان عوض شود. که هیچ

جای دنیا را نخواهی .که بایستد.این ساعت بایستد. اینجا.همین جای آسودگی.اینجای

خواستن.که نخواهندت .که نیابندت ...

+ ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

توام نگذاشتی ...

من تا همین جای قصه بسم است .من همین جا خاموش می شوم .من همین جا

خاموش می کنم.همین جا می نشینم .بسم است .بگذار این آتش بماند .من کنار

همین آتش می نشینم.سر بر شعله های همین آتش می گذارم. دست در گرمایش

گرم می کنم.بیرون هم که بروم، زمستان استخوان هم بترکاند ،باکی نیست.

همین جای خورشیدباران همین لحظه ،همین جای اندوه همین حرف ،شادمانی

همین خنده ، همین جای آرزوی هزار آغوش و بوسه ،همین جای سکوت ،همین جای

نگاه ،خاموش می شوم.بسم است .بسمان است...

+ ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

نه

به روزگار نه، به روزگار نمی گویم. به روزگار نمی گویم.به تو می گویم...

+ ; ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

به نام درخت

اصلن اینجا همان اتاق که پنجره اش را روبه آفتاب سرد می گشایی ودرش را رو به همه ی

دنیا قفل. این ترانه همان ساز، این دفترها همان قفسه ی کتاب .این تنهایی همان بالکن

روبه خورشید.اصلن دنیا تنها همین جا. بگو خدا امروز کمی حوصله کند ما را.

+ ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

...

دراز کشیده و سرش را گذاشته روی پاهایم وبلند می خواند.دستم لای موهایش است.

می پرسد:«ترغیب کنید یعنی چه ؟» می گویم : «یعنی تشویق کنید.صدبار اینو پرسیدی.

هربارکه می رسی این جا ! » می گوید :«صدبار که بپرسم تو باید جوابم رو بدی ...»

می بوسمش.

+ ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

...

هست.از صبح .تا شب .رهایم نمی کند. رهایش نمی کنم.می دواند. می دوم.

می سوزاند. می سوزم.خاموش است.روشن است.خاموش وروشنش می شوم.

خاموش وروشنش می کنم.می روم. می آید. نمی روم.می آید. نیستم .هست .هستم .

هست.می خوابم .نمی خوابد .نمی خوابم .می خوابد. من است .من است .من است . 

+ ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

...

می ترسم از دفترهای قدیمی .از آن ها که انگار از میانشان تاریکی بلند می شود.

وبردست ودلم می نشیند. انگار جادویشان همیشه پشت جلدهای بسته شان

منتظر نشسته تا تو به اشتباه یا شوق بازشان کنی... در کوچه باغ هایی خیس 

از باران ،داری گونی ات را پراز گردو می کنی .در مه آلودترین روزها چله نشسته ای

میان جنگل. چراغ هایی را در زمستان ها یی نفت می ریزی که روشن شوند و کسی

قصه بگوید ،قصه بگوید.وبعد صبح شود وتو با جاده ها به راه بیفتی .از پله هایی به شوق

تا ابدیت بالا می روی و دست هایی می گیرندت اما می دانی که می افتی ...

نه بازشان نکن ...

+ ; ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

چرا؟!

پای همه ی درخت ها. کنار همه ی آب ها. میان همه ی نگاه ها .در همه ی دست ها. در

خیلی از راه ها ، جاده ها.کوچه ها، خیابان ها ...پارک ها .صندلی ها .ابرها .برگ ها .

شاخه ها. یادداشت ها .صفحه ها .سطرها .در جیب هایم حتی.در جیب هایم.همه جا.

گذاشتمش .چرا هیچ کس نمی بیندش ؟!

+ ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

...

به تو حاصلی  ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی...

+ ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

غزل 631

...در جرم توبه کردن بودیم تا به گردن

از توبه های کرده ،این بار توبه کردم

زاندیشه های چاره ،دل بود پاره پاره

بیچارگی ست چاره ،ناچار توبه کردم

بنمای روی مه را ،خوش کن شب سیه را

کز ذوق آن گنه را ،بسیار توبه کردم

(مولانا)

+ ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

...

همچو عشقیم درون دل هر سودایی

لیک،چون عشق ،ز وهم همه بیرون باشیم

+ ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

برف

چقدر به واژه ی فریب شبیه است. سفید وفریبنده وقتی که می بارد.وبعد آبکی است وشل.انگار سنگین بر دل من می نشیند.تو می گویی دست خودش نیست ،تیغ های خورشید رمقش را می برد.من می خواهم خورشید هی تیغ بکشد هی تیغ بکشد .به جز خود هیچ نگذارد وبا خود نیز بستیزد.

+ ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

خدایا...

...دنیایش ،کودکانه هایش،عاقلانه هایش،بی پروایی ها وترس هایش،داشتن ها ونداشتن هایش ،گریه هایش،خنده هایش،بی خیالی هایش،دلشوره هایش،دنیایش...

+ ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

رنگ وبو

یک شیشه عطر

از پنجره ای افتاد در لندن

و شکست

بوی بازارچه ی نیشابور آمد و رنگ زعفران

از غروب

ریخت.

(بیژن نجدی-خواهران این تابستان )

+ ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

...

دیروز ، همین دیروز، نرفتم بیرون.نتوانستم.

+ ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

کوچه ی پشت دادگستری

با آن که در این چند ماهه چند بار دیده ای شان اما همیشه ناگهانند.وقتی داری آسوده

از جلوی آن در بزرگ رد می شوی می بینی شان . وقتی داری چند کیلو نارنگی و انار

می خری نگاهشان را می بینی که روی پاکت میوه ات نشسته است یا روی

بی خیالی ات ؟ وقتی که هوا هم بی معرفت است و آفتابی و دلچسب. بعد ناگهان به

راه می افتند وشده که بایستی مثل دیگران تماشایشان کنی  که تماشایت می کنند.

در لباس های یکرنگ وتازه .دو به دو .پیر وجوان...

اما این یکی هرگز از یادت نمی رود که روی زانوهای قطع شده راه می رود ودست هایش

در زنجیر است. با خود می گویی تا کجا می تواند بدود اگر ناگهان فرصتی برای گریز 

داشته باشد؟

+ ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی...

حس دلهره دارم.حس بد خود را شرح و توضیح دادن. این که باید حتما شبیه یکی از

آدم های دور وبرت باشی.باید دیده نشوی ،آن هم این همه رسا وبلند. حس بدی دارم.

حس این که هرگز بخشوده نمی شوم. شاید گاهی اهمیتی نداشته باشد . اما امروز

طعم تلخی انگار ماسیده است روی وجودم.

+ ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

...

کاش آدم را به جای زمین درآسمان دفن می کردند.درآسمان امروز حتی.دقیقه های همین امروز.

+ ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

...

باید سلام بگویی تا سلام بگوید. باید حرفی بزنی تا حرفی بزند. باید تو این گودال عمیق را

آهسته آهسته پر کنی تا  قدمی بردارد. ذهنش تنها متوجه یک چیز است  و تو

نمی خواهی .بگذار این گودال پر نشده بماند.

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

متولد اردی بهشت ماه

نمی دانم وقتی کسی خواهرانه اصرار داشت که مرا سوار پرایدش کند و تا جایی برساند

تو هم داشتی فریاد می زدی که بابا رهایمان کنید ! یا نه ؟ نمی دانم وقتی داشتیم زیر

آفتاب زیر صفر راه می رفتیم تو هم فکر می کردی به این که این راه به پایان خواهد رسید

یا نه ؟ نمی دانم وقتی تو سکوت می کنی ومن حرف می زنم دقیقا به چه فکر می کنی؟

می ترسم.می دانی که می ترسم .اما هستم.

+ ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

...

دنبال عشق بود اما فقط زندگی نصیبش شد.فقط زندگی!

+ ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

...

آفتاب را دو.ست دارم. حتی این آفتاب کم رنگ زمستانی را. کاری به کارمان ندارد.

اما همیشه هست.

+ ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

شکر گزاری

اگر روز ها بیش ازین بودند، اگر به قول تو شب ها هم بیش از این بودند ،بیش تر از

بیست وچهار ساعت یقینا روزگارمان سنگ تر می گذشت. اگر همه چیز به ساعت

عزیز تاریکی وخواب ختم نمی شد یقینا سخت تر فراموش می کردیم آنچه را بر ما گذشته

روز قبل ،شب قبل، شب ها وسال های قبل...  دست در آغوش رویاهامان گویا می میریم

یا می میرانیم آنچه دیده ایم پیش ازین را  یا به روی خود، به چشم خود، به دل خود

نمی آوریم روز را، شب را، زندگی را...

+ ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

 

اشباع شده ام از همه چیز.همه.حتی حسش را ندارم که خودم را ببرم جایی دفن کنم.

+ ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

بهار

امروز حال من بداست .حتی آنی که آسودگی مان رادید و شدیم یک سوال بزرگ برای

روزش ،که ناشیانه سعی کرد چیزی نگوید اما نگاهش  و سکوتش  داد می زد،حتی او اول

وقت پرسید که چه شده وچه مرگیست در جانم. امروز میان بچه ها فقط دارم فراموش

می کنم و پنهان این حال بد را. این راه  پر است از آفتاب سرد.تمام این راه فکر می کنم

به حرف هایی که  هیچ نگفته ای ومن دارم بلند بلند می شنوم.فکر می کنم به کوچه ای

که خانه هایی رو به هم داشت وتو در یکی از آ نها رو به آفتاب قدکشیده ای.متولد

اردیبهشت ماه ،در خواب هم نمی دیدم تو را...

+ ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

آبادی

دورترها درختانی است.بهار که می شود آبی هم از زیرشان می گذرد.پاییز وزمستان اما

بیشتر باد است وبرگ.امروز سرما وسوز هم بود. گل را می گذارم روی مزارت .دیگران هم

کم کم سر می رسند.اگرچه دیرتر .وشاید وسط همه ی زندگی شان . اشک اما همیشه

هست. من اما فقط نگاه می کنم به آسودگی ات .به درختان رو به رویت . به اشک هایی

که می آیند.به آدم ها.به بعد ها.یادت باشد برایم نرگس بیاوری.عطرش آنقدر اغواگر و

است که می دانم تا آن سوی ترها هم خواهد آمد.آن سوی ترهایی که خیال می کنم

چندان دور نیست .اندازه ی یک آه...

+ ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

یک یادداشت ...

امروز نیستم. یعنی چند روز دیگه هم نیستم.همه چیز در یخچال هست.کارتم رو هم

می ذارم.اگه پول خواستی.کتابامو نمی برم فقط شمس رو برداشتم و خواهران این

تابستان را.چند لباس هم...زود میام کار داشتی زنگ بزن.بذار کمی که دلتنگ شدم

برمی گردم.

(تمام راه سرد صبح تا مدرسه این جمله ها در ذهنم می چرخید.بچه ها که امتحان

می دادند نوشتمش.)

+ ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

آه

من از بالا به دیگران نگاه کردن را دوست ندارم.

این لحن سوال وجواب را.این ندیدن دیگران را .این بیانیه صادر کردن ها را که یا باید بگویی

بله یا نه .این سکوت بین این همه واژه ی در به در را. این عصبانیت پنهان در صدا را.انگار

ناگهان پرت شده باشم ناگهان وسط بی دست وپایی. انگار فقط می توانم گریه کنم.

شاید لبخند های آن سوی آینه تنها تسکینم می داد...

+ ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

درماندگی

خوبی اش در این است که چشم هایت را نمی بینند یا بدی اش ؟! از آینه هم که همه چیز

وارونه است.واژه پیدا نمی کنم.نه آن لحظه، نه الان...

خودت بخوان...

+ ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٩
comment نظرات ()

من،باز هم خودم!

امروز به فهم این نکته ی اساسی رسیده ام : کارهایی هست که از عهده ی من بر نمی آید.اصلا در من نیست! هر قدر هم که لبخند بزنم،واژه بذل وبخشش کنم.

+ ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٩
comment نظرات ()

روزگار

نمی شود که پیش از او برخاسته باشی. برخاسته است ودر این سرمای سخت دارد

دست هایش را به هم می مالد ومی خواهد حواسش را خوب جمع کند.نه این که

خواب آلود باشد وهنوز گیج خواب.نخوابیده است .تمام شب را نخوابیده است .تمام

این روزها وشب ها را نخوابیده است .تنها خیال می کنیم خوابیده است وقتی دیگر 

حتی آخرین نفرمان خوابیده است او بیدار نگاهمان می کند. دست هایش را به هم

می مالد ونگاه می کند.این است که صبح می بینی زودتر ازما ،زودتر از دار و درخت،

خورشید،پرنده،زودتر از هوا و  زمین برخاسته و نگاهت می کند...

این است که ناگهان  می بینی صبح نمی شود مگر آن که کودکی در مدرسه ازآتش

سوخته باشد،دختری از تجاوز جان سپرده باشد،فرزندی مادرش را در عزای مادربزرگ

با زنجیر ببیند،پسرکی اتاق به اتاق مادر زندانی اش را رها نکند مبادا که ببرندش،

مادری عکس فرزندش را بر مزارش بگرداند وفریادهایی بکشد که از زنده بودنت نا امید

شوی ،کودکان کلاس اول مدرسه ای گلوله باران شوند ،همه ی زیارتگاه ها نا امن 

شوند ،همه ی خدا ها مرتد،همه ی مومنین همه ی ادیان، دیگری و بیگانه،همه ی 

اقتصادهای همه ی دنیا ،رو به سقوط ، همه ی نان ها سنگ ،همه ی دوستت دارم ها

بیهوده ،همه ی واژه ها تلخ ، همه ی جاده ها هراس ...

نمی شود بیدار شوی و او پیش از تو برنخاسته باشد!

 

+ ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٩
comment نظرات ()

...

یک وقت هایی فقط تنها کاری که می توانم بکنم  این است که بنشینم وتماشایشان کنم.

وقت هایی هست که می گویند برخیز وکاری انجام بده تا رسوایت نکرده ایم.

وقت هایی اما  تنها باید بنویسمشان وگرنه از چشمم سرازیر می شوند یا درآغوش اولین

مهربانی بی دلیل وناشناس خود را خواهم افکند!یک وقت هایی هم هست که نیستند.دور

و گم ونا پیدا. انگار اصلا نبوده اند.آن روزها من هم نیستم.

+ ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۸
comment نظرات ()

مثل خواب دم صبح

مثل همان تکه چوب  که از زیر پایمان برداشتم. مثل همان آفتاب که اندکی مهربان بود با ما.

مثل گرمای همان دست ها...

+ ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۸
comment نظرات ()

تاخود صبح

شاید امروز اتفاق نادر وعجیبی بیفتد از همان ها که هر روز می افتد ومی شکند.وما صدای

شکستنش را بلند بلند می شنویم.یا هرگز نمی شنویم.شاید تنها بتوانم من هم کنار

تو بنشینم و زار بزنم. شاید...

بهتر است خودم را بزنم به زندگی.کسی پیدایم نخواهد کرد.

+ ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٦
comment نظرات ()

همین شنبه عصر

 

...همه را یک جوری روانه می کنی وبه خود قول می دهی تمام این کوچه های طولانی را 

همان جا که یک وانتی آتشی درست کرده که بویش تا خود جنگل می کشاندت ،گریه کنی.

هیچ بنی بشری در این تاریکی خیره ی تو نمی شود.چه اشتیاقی داری به پیاده گز کردن!

اشک هم نمی آید. طاقت آدمی بسیار است.

+ ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٥
comment نظرات ()

شکر!

تنها چند جای امن و مطمئن.یکی در صندلی ماشین تو که گاهی پنج شنبه ها می آیی  وپریشانی ام را از همان جلوی در مدرسه سامان می دهی.یکی وقتی دست هایم قرار می یابند بالاخره.یکی کنار بخاری وقتی پتو را می کشم سرم.یکی صبح های زود حوالی پنج که خواب نمی گذارد برخیزم اما بر می خیزم.یکی در آفتاب.یکی در باران.یکی کنار مادر.یکی در امامزاده زیر پای پدر.چقدر جای امن دارم .همیشه وقتی چیزی را در جایی امن می گذارم گمش می کنم قطعا.

+ ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳
comment نظرات ()

کشف وشهود!

صبح سرما می دواندت توی یه تاکسی گرم ونرم که اولش خوشاینداست وبعد احساس

می کنی همان خوشی است که دلت را زده است!راننده از کجا می فهمد که دارم خفه

می شوم که پنجره را کمی پایین می دهد؟ .هنوز وارد مدرسه نشده باید شفیع کسی

شوم که نگرانی دوستانش بیشتر است از خودش که گوشه ی دیوار ناظم گیر داده

به او.زنگ تفریح اول که می خورد مراتب تشکر را از او به جا می آورم که تره های مرا خرد

کرده وآن بیچاره را رها! و او تشکر می کند که به دادش رسیده ام اول صبحی!!چقدر

همه مان به وظایفمان آگاهیم!!این چهار ساعت و آن چند دقیقه را می خواهم به 

سرعت بگذرد که بیایم سراغ تو.اما کمی برای هم خاطره می گوییم من و کسی که از

نفس های سنگین این مادربزرگش می گوید وآن یکی  مادربزرگش که شب آخر عمرش

دایم می گفته :شب شده است! اما لحظاتی می خوانمت. و دیگران مگر می دانند که 

کنارشان نیستم که مدام می آیند و می روند؟می پرسند و می پرسند؟! راه برگشت

آفتاب است وآفتاب.من که حال خوشی دارم.داستان را خریده ام ومی ایستم که شارژ

بنده خدایی را بریزم تو گوشی اش که نمی دانم از میان همه  چرا مرا برگزیده است...

کاش می شد این کتاب ها ولیوان چایم را بر دارم بروم در یک ایوان آفتابی بنشینم

وتا ابد بخوانم ...

+ ; ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳
comment نظرات ()

...

دلم از اون دلای قدیمیه ،از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره!

+ ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢
comment نظرات ()

پرواز یک بادبادک

آتشی در همسایگی دریا بر پا بود.بزرگ ترهامان روشنش می کردند.کوچک تر که بودیم

یک گوشه  دور حلقه ی بزرگ ترها به دور آتش می ایستادیم.بزرگ تر که شدیم جایی 

برای نشستنمان پیدا می شد.شعر می خواندند،گاه آوازی به تنهایی یا با هم.دریا گاه

آرام بود  و گاه طوفانی.آتشی برپا بود وما چه خوش اقبال بودیم روزهایی که می آمدیم 

و کسانی بودندو آتشی وشعری.گاهی تا ته ته باغ می رفتیم آن جا که رو به روی دریا 

می ایستادیم که گاه آرام بود وگاه آشفته.ماهی ها را در امواج می دیدیم. ساحل را 

چوب هایی را که دریا برای بازی هایمان با خود می آورد.درختان انجیر سیاه که با

سخاوت بودند وقتی دستان کودکی هامان به سویشان دراز می شد...

دریا جلو آمد و آن ساحل را،آن درختان انجیر را بلعید.

نمی دانم در آن باغ هنوز آتش هایی بر پا می شود یا نه.آن حلقه های آتش ،دریا

 و انجیرهای سیاه ...ما در حاشیه ی جنگل زندگی می کردیم.دریا همسایه مان

بود.

+ ; ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢
comment نظرات ()

دیوار

شده یه وقتایی تمام درای خونه رو ببندی وحتی قفلش بزنی؟گیرم یه در حتی باشه ؟پنجره ها رو هم ببندی وپرده ها رو هم بکشی؟و هرصدایی هم که بیاد عینهو مرده دراز بکشی وسط هال یا هرجای خونه وجواب ندی؟! برای بعضیا ناگهان این طوری میشم بی هیچ دلیلی یا با هر دلیلی! برا بعضیام واقعا می خوام اینطوری باشم بی یا با دلیل!

+ ; ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢
comment نظرات ()