یونا

پنجره

یه پنجره هست تو یه اتاق  ،توی یه خونه ی کاه گلی قدیمی، در دل جنگل ،اتاقی که یه

زمان بهش می گفتیم اتاق بابا،که اون موقع که بابا بود اون پنجره نبود اما حالا که نیست

اون پنجره هست .شایدم آخرین سال های بابا بود اما من بعد از بابا دیدمش .تو اتاقی

که حالا اسم بابا رو نداره ،اتاق مال مانیست . الان اسم کسی دیگر روشه وزیاد نمی رم

تو اون اتاق، حتی وقتی صاحبش نیست. حس خوبی ندارم. فقط وقتایی که مجبورم

یه پنجره اونجاست رو به خنکای بی بدیل جنگل،کوهستان دوردست ،درختان آسوده،

لحظه هایی که بر نمی گردند...

+ ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

مردن

انگار نمی تونم نفس بکشم ،یا یه دفعه پاهام از رفتن می مونه !حسم اینه وقتی بعضی

نوشته ها رو می خونم . سنگین میشم از واژه ،از فهمیدن ونا فهمیدن...

خسته میشم از ادامه دادنش و ولش می کنم!خیال می کنم این نشانه ی چیزی باید

 باشد لابد!شاید یعنی داری از عوالم اکثر آدمای دور و برت ،آدمایی که خیلی مهمند،

آدمایی که حرفای مهم می زنند ،حرفای مهم رو می فهمند  دور می افتی...دارم

منقرض می شوم!!این روزا دیوار دورم آنقدر داره تنگ میشه یا تنگش می کنم که

می ترسم بمیرم دراین دیوار،محاصره در این دیوار و هیچ کس نفهمد...

+ ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

 

آب در سماور کهنه ریخته ام!

+ ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

از دور ترها

گاهی چنان انباشته می شوی از این حس عجیب،که حتی خودت هم ناشناسی

می خواهی بگریزی سمت آسمان یا ابرهایی که احساس می کنی همه از جنس تواند

آماده ی بارش!بگریزی سمت آفتاب،جنگل توفان زده،دریای مه آلود عجیب،تنها،سرکش

ساده!خام!

وبعد دست خود را می گیری و می نشانی اش بر سر سفره ی همین لحظه ها،لقمه ای

وآبی وآرام آرام خوابش می کنی این خو د دیوانه را،تاشاید دوباره ی روزی دیگر،ویران از

جا برخیزد...

86/12/11

+ ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

از دورتر ها

این خلوت ،این پنجره،این موسیقی،سهمی از امروزم.خیال می کنی چشم هایی مراقب

تو  هستند ،مراقب آنچه پنهان کرده ای در ته چشم هایت...خودم را کجا بگذارم ؟

(29/2/78)

+ ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

از دورتر ها

روزگاری خیال می کردی آن بنده ی خدا راست گفته است که کلام را به این خاطر به

آدم داده اند که فکرش را پنهان کند،که نگوید چه می خواهد بگوید،که را ه را دور بزند و

پس از کوچه های دور و نزدیک،بن بست های به قول اخوان عابر فریب ،سرانجام برسد

به مقصد_خسته ،سردرگم،پریشان وگاه پشیمان!وحرفکی ،چیزکی،ایمایی واشاره ای

بالاخره وآن هم گنگ و الکن!که نه خود دریابی اش ونه آن جان مشتاق منتظر!

حالا اما فکر می کنی باید همینطور ناگهان،شلاقی ومرگبار فرودآوری کلام رابر فرق لحظه

بر فرق آن گر گرفتگی های روح،نگاه،حس و خواهش...بی مهابا، بی سرانجام،

بی معلوم!اما بالاخره فرود آیی،بی اکنون،بی بعد ،بی هیچ!شاید آن حس ناگهان

ویرانی،آن حس ناگهان وحشت و توفان و باران،آن خاکسترین لحظه های زایش ققنوسی

در تو بماند،بماند،حتی اندکی،آنی ،دفعه ای وچه باک اگر باز پشیمانی باشد ،چه باک

اگرخلقی تمام کر!چه باک اگر تو همان گنگ خوابدیده! فکر می کنی این بار این گونه

بهتر است،اما هنوز ،هنوز،هنوز،تنها فکر می کنی! (13/11/86)

+ ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

تو

امروز وفردایت را دقیقا همین دو روز را _که از امروزش نصفش رفته واز فرداش همش مونده_

مشوشم!ثانیه هایت نه سخت ونه سنگ ،تپش های دلت به آسودگی،خدایت حوالی

دستانت،که ثانیه هایت آسوده در آغوش دست های خدا بگذرد ...

+ ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٩
comment نظرات ()

 

این روزا_همین شنبه تا امروز که سه شنبه است ومن یه دوشنبه ی از دست رفته دارم_

احساس می کنم کم رنگ شده ام .به همون کم رنگی که ازم خواسته بودی...

 

+ ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٧
comment نظرات ()

 

آنقدر خوشحال که می خواهی به همه لبخند بزنی درروزی که روزگار همانست و

ماآدم ها همان، در گردش چشم تو چیست که بی قرارم؟ که ازدرخت ها که بر تنهاییمان

سایه افکنده اند ،عاشقم؟که از نسیم که از دوردست های آرامشمان می وزد دیوانه؟

شاید از فاصله این همه سال که تو به من رسیده ای یا من به سوی تو دویده ام

حرفی ناگفته،ناشنیده مانده بود که خدا این  لحظه ی زیبا را آفرید ...

+ ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱
comment نظرات ()