یونا

ما زنده می مانیم!

مازنده می مانیم!اینو پریروز بد،پریروز سخت،پریروز سیاه ،در دل گفتم!اما زنده می مانیم که این روزهای دربه دری تکراری راببینیم یا آن خاک های سیاه را که به آسانی آن همه شور وشوق فراموش شده رادر بر بگیرد؟!ما زنده می مانیم تا این جوانه ها را بر شاخه های ترد این روزها ببینیم ؟تا آفتاب را ،ابرهارا و پرندگان را ؟...نمی دانم اما می دانم زنده می مانیم

+ ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

می نویسم!

وسط این همه کتاب ،در هیاهوی  سرما وبرف ،در غیاب تو،که هنوز از بهار نشانی نیست

،با شور وشوقی که به سختی در خود زنده می دارم ،می نویسم!

...تا عادت کنم به ساده نوشتن ،با جزئیات معمولی معمولی،اما عمیق مثل گینزبورگ عزیز

مثل هاینریش بل...تا بتوانم از زندگی بنویسم،از تو که غایبی ...

+ ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

آفتابی

از مدرسه بیرون می آیم،زندگی در خیابان اغواگراست،چشم های تو در من سبزه وسنبل

ماهی وتنگ بلور،چشم های تو به خانه می رساندم...

+ ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

دست های تو

در فرصتی اندک ، درلحظه هایی که واژه ها دنبالت کرده اند ورهایت نمی کنند،

که می خواهی کسی را صدا کنی یا صدایت کنند...در همین سایه روشن آفتاب وسایه،

زمستان وبهار، چقدر دلت می خواهد تا قیامت بنویسی یا درآفتاب دراز بکشی وبا چشم 

بسته خیره شوی در روشنایی بی بدیلش که خوابت کند یا در آغوشش بمیری...در فرصتی

اندک نوشتن، مردن...

+ ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

 

به شیوه ی خودت:سلام سلام سلام

دویده ام تا خود همین جا که بیایی وبیایم و بنشینم کنار دست هایت خنده هایت...

می خوانی ام؟

+ ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

پانزدهم

دلم می خاد همین طور که دارم این کوچه های درازو میرم تا دانشگاه اشکام بریزه...اشکام

بریزه زیر این آفتاب روزای آخر اسفند...تو کجایی که سر بذارم رو دستات وگریه کنم؟دلم فقط

همینو میخاد.

+ ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

دوباره

فقط اومدم بگم هستم!

در این تنگنای زمان و برف و سرما وخاموشی ...

هستم !

+ ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
comment نظرات ()