یونا

نود

داشتم از ردیف کیکا و بیسکویتا می رفتم دنبال یه چیز خنک  یه نفر داشت با یه لباس

متفاوت قفسه هارو تمیز می کرد گفتم حتمااز صاحبای اینجاست که این قدر با علاقه...

بهش که نزدیک شدم ایستاد وگفت خانوم منو یادتون میاد مدرسه ی شرافت؟یادم اومد

یه بار تواون خونه که از سقفش آب اومدوما پاشدیم اومده بود ویه خرس طبال برا نیلو

آورده بود با یکی دیگه.گفت خانوم روزااز هفت صب تا هشت شب اینجام گفت ازدواج

کرده گفت  شوهرش معتاده بچه نداره ...شماره مو دادم شماره شو گرفتم 

+ ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
comment نظرات ()

نود

نمرده ام ودیده ام این روزها را دوباره !

+ ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
comment نظرات ()

نود

همیشه نوشتن در کاغذها هول هولکی و بی این همه تشریفات بهتر است

  کسی نمی آید سراغت وسر کند توی نوشته هات البته شاید وقتی داری این همه  

علنی می نویسی یعنی همین پس بی خیال نوشتن!

+ ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
comment نظرات ()