یونا

تو

شاید روز هایی در راه باشد

که شعر بخوانم

بروم تا ته این کوچه

کمی باران ببارد

کمی خرید کنم

که درخت ها راببینم

که از چشم های توسرشار باشد...

+ ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥
comment نظرات ()

پاییز

امروز شهریور است نمی دانم چندم می دانم آدم ها می خوانند می نویسند نمی پذیرند من

نمی شناسمشان اسم ها ورسم ها برایم آشنا نیست اما می دانم هستندوخوشحالم

کسانی تو دنیای دوروبرم دارند نفس می کشند اگرچه من خیلی از آنهاوحال وهوایشان دور

افتاده ام اما خیلی خوبه که حس کنی می شود آرام آرام به راه افتاد درهمین حوالی پاییز٨٩

+ ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥
comment نظرات ()

شعر

خواب هایم پر است از لحظه هایی که در ناب ترین خلوت ها هم نمی یابم

وروزهایم ازشعر...

+ ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٦
comment نظرات ()

شعر

ارزانی دلی...

ارزانی دلی!

ونمی گویم

ازدست این کلمه های خبرچین!

می ترسم آن که

به بازارهات گذر افتد

می ترسمت که ارزان بفروشند

 

با<<مردمان>>بیننده

حتی نگاه نداشتن!

(این پلک هاجزآن که به هم آیند

دیگربرای چه هستند؟)

می ترسم آن که چشم های تو را

به خارهابردوزند

 

آهسته تر قدم بردارم

این سبزه ها

-هرچندمشتاق پای مال تو-

امانسیم راعاشقانه در آغوش اند

 

این چشمه رانگاه بلورینش

بهتر که همچنان به راه بماند

وگرنه آب از آب تکان می خورد

وگرنه درلحظه ی دیدارت

آب می شود!

 

غوغای این پرندگان که تورا...

نجوای خلوتانه مرا خوش تر...

۵ مهر٨٣

سید محمدرضاروحانی

+ ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤
comment نظرات ()

بیش از هر چیز

بیش از هر چیز دلت می خواد بنویسی بخونی شعر کتاب وبلاگای دیگران ایمیلای جدید

روزنامه خبرای داغ طنزای سیاسی...بخونی وبنویسی !

درست در همین روزا که هیچ سراغ خودت نمیری

+ ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤
comment نظرات ()

این روزا

این روزا  بیشتر خوندم تا این که بنویسم با شمس و  مولانا

ناخودآگاه سحرا بامولانا در سکوت می خوانم:

چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد؟

دل می جهد:نشانه که دلدار می رسد

جامی بخر به جانی ورزان که مفلسی

بفروش خویش راکه خریدار می رسد

آن گوش انتظار خبرنوش می کند

وان چشم اشکبار به دیدار می رسد

+ ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤
comment نظرات ()