یونا

هیاهو

چه هیاهویی میان من وچشم های تو تمام این فضا راپرکرده است

چه غلغه ای است ...تمام روز رارنگ می زنداین سیاهی

دیگران راچه!

+ ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٥
comment نظرات ()

نوشتن

مثل وقتی که همه سرشان گرم است ودورهم هستند وهیچ نه به فکرتواند نه توراکم

دارند نه به یاد تو می افتند ونه حتی ازتوچیزی می خواهند مثل همان وقتایی که خلوت

خلوت است دنیایت خودت اتاقت...

ناگهان دستت رامی گیرم ومی کشانمت دنبال خودم تو گیج وناباورانه به دنبالم می آیی

کمی شاد کمی نگران شاید کمی هم متعجب ازمن! تورا می آوررم توی اتاق تنها تو و

من-کنار خودم روبه روی تو نفس زنان که مبادابه یادم بیاورند صدایم کنند ...محاصره ات

می کنم تنها باخودم وباتو -چشم هایت

مثل آن وقتی که خیال می کنم آخردنیاست دیگرنه هیچ چیزهست که به عقب برگردانت

نه اشتیاقی به پیش رفتن تنها همان لحظه که تنها می خواهی بایستی ونگاه کنی...

چشم هایت لبخندت ...که مراعاقلانه بزرگوارانه وبخشنده می نگرد ومن که دیوانه دیوانه

دیوانه ام...

مثل همان لحظه است تنها مثل همان لحظه است نوشتن!

25تیر89

 

+ ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٥
comment نظرات ()

هیچ

از صبح که بالاخره چیزی بیدارت می کند کلمات مثل وسایل به هم ریخته ی همیشگی

یه اتاق تو دلت تو چشات میون دستات حتی! هست!!حضور دایمی  کسی یا چیزی که

فراموش است چیزی شبیه خودت...

روز را سرمی کنی حکایت همون آجرا که یکی می گفت اگه دقت کنی وخوب یکی یکی

برشون داری همه چیز روبراهه وگرنه که هیچ...روز که به آخر می رسه وقتی پلکا وظیفه

شناسانه می خوان بیان روهم  همه ی اون وسایل به هم ریخته ی همیشگی-سالم یا

خراب مفید یا به درد نخور-دوباره پیداشون میشه...

(یکی می گفت نوشتن موجب نمی شه کسی که دوستش دارم منو دوست داشته

باشه هیچ کس برای دیگری نمی نویسه نوشتن دقیقاهمان عرصه ای است که تو

آنجانیستی)

 

 

 

+ ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۱
comment نظرات ()

 

امروز سکوت میان کلمه های ما  چشم هایی که گویی در تاریکی هم نگاهم می کنند

در تاریکی این فضاهای مجازی  همه آن جان کلام بود همان حرفی که از گفتن آن

عاجزیم ...کوهستان با همه ی دغدغه های درونی ام  تنها حضور بود وبس!

+ ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٦
comment نظرات ()