یونا

شعر

این دست ها

چه بی حاصلند

اگردردست های تو نمی رویند

وچشم ها چه باطل همه جا را می گردند

تا بی گاه وناگاه تورا

بخواهند

این لبخندها تمامشان حرام می شوند

تا سرانجام بر چشم های تو آرام گیرند

امروز ناگهان می دانم...می دانی ام

این نگاه تا قیامت؟

تا اغواگری هایی که هیچ؟

تا چشمی غریب بوسه هایم؟

باور نمی کنم

بگذار تاقیامت

تابوسه تا اغواگری هایت

تا...

89/1/28

 

+ ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٤
comment نظرات ()

تا...

تاچشم می گردانی جامه دگر کرده اند

وقتی که روز ها رانیستی

دررفت وآمدی بیهوده

جامه دگر کرده اند

تاچشم می گردانی

درختان

+ ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٤
comment نظرات ()

جایی

جایی کسی در باد می دود

کسی روبه باد می دود

چشم هایش خیس از باد

باددر دهانش گلویش گوش هایش

اما کسی همچنان در باد می دود...27/8/88

 

یادم نمیاد کی نوشتم اینو اما دلم خواست هزار بار بخوانمش ...

+ ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

به مجسمه ی زیر خاکی

ای سنگ!چندبارشده باشد

که دستگاه های حفار

خواب تو را به هم زده اند؟

وچندبارتیغه ی تراکتور

ازکنار شقیقه ی توگذشت؟

اماتوهمچنان

خفتی وکشف نشدی

افسانه ات مصون ماند

حال آن که درسیاهی مغزت

دریاحضور داشت

وخونش از سیاهرگ خاک

فواره کش به جانب خورشید می جهید...

شایدکسی ندانست ای سنگ خوش تراش

هربارطی این سده های ملول

دریافتی که تیشه ی کاوشگری  گاوآهن کشاورزی

داردبه خوابگاه تو نزدیک می شود

خوف تو بیشتر بود یا اشتیاق تو...

اماکدام فاجعه قتال تر

از مته ای بلندکه در چشمخانه ی تو فرورفت؟

به اشکدان خاطره هایت رسید

وسالهاست

که نفت خام

از آن فوران می کند

/محمدعلی سپانلو/

+ ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

ناگهان

ناگهان احساس کردم

چقدر بامن صمیمی است

این یخچال.

+ ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

روستا

روستا روستاست تادل من

ازچشم های تو...

89/2/10

 

+ ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٧
comment نظرات ()

هرلحظه

هرلحظه کلمه ای از من می گریزدزاده می شود قصه ای در نطفه می میرد...

سربلند نمی کنی وتمام می نویسی من در سایه ام دست هایت رانگاه می کنم و

وچشم هایی راکه نگاه می کنند ومی نویسند

این از بی اعتنایی است یابزرگواری یا این که <<می دانم همه ی جهان دوروبرم را>>...

نگاه می کنم وتوتنها برگه های زیردستت را باآرامش پر می کنی وسرانجام برگه ها که

سیاه می شوند بی حضورمن که درسایه ام ...

نگاه می کنی ولبخندومن که درسایه می مانم تا ابد...

 

+ ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٧
comment نظرات ()

ترا

ترایادداشت می کنم

روی همین کاغذپاره ها

درلحظه هایی که فرصتی است

ترایادداشت می کنم

ومی گذارمت توی کیف

تادرخیابان

مغازه ها مدرسه ناگهان به یاد بیایی

مثل شعری که سال ها پیش خوانده ام

اماتنهاوازه هایی ازآن رابه یاد می آورم

یا نه حتی وازه ها که آهنگی

حرفی یاتنها حسی از آن باقی مانده است

تا ناگهان به یاد بیایی

آن گاه که بایدونباید

ترایادداشت می کنم

گوشه ی این کاغذها

می گذارمت ته کیف...

نه روی یخچال  نه

بگذار همان جابگذارمت

تورا یادداشتی که همیشه

تکرار می شوی

89/4/1

+ ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٧
comment نظرات ()